#همسفر_گریز_پارت_270
راهی بیرون رفت.
موبایل نفس را برداشت و زنگ زد.
آرتین می خواست بلند شود، خودش نفس را سریع به بیمارستان برساند.
کلافه دسته های مبل را فشرد و فکر کرد چقدر عذاب آور است که باید بی خیال بنشیند و فقط تماشا کند.
راهی خداحافظی کرد و گفت: میگه سریع ببرش بیمارستان تا منم برسم.
به اتاق رفت.
- پاشو بریم عزیزم.
شکوفه و خاتون هم همراهشان رفتند و انگشتهای آرتین، همچنان دسته های مبل را می فشردند و نگاهش، به جا ماندن ِ خودش و فکرش، به "حق نداشتنش" بود.
راهی دستپاچه رانندگی می کرد و دائم از آینه، به نفس که میان مادرها نشسته بود و می نالید، نگاه می کرد.
خیابانها خلوت بودند و سریع رسیدند.
راهی برای انجام مراحل پذیرش رفت و وقتی به بخش زایمان رسید، شکوفه و خاتون، روی صندلی نشسته بودند.
گفت: چی شد؟ دکتر اومد؟
شکوفه گفت: نه... بشین.
راهی نا آرام سر تکان داد.
- نه... کجا بردنش؟
خاتون گفت: بردن آماده ش کنن... نگران نباش.
با استرس قدم می زد و شکوفه و خاتون ساکت نگاهش می کردند.
دکتر هم آمد.
نگاهی به صورت رنگ پریده ی راهی کرد و گفت: نگران نباشید... تلفنی پرسیدم. حالش خوبه... همه چیز نرماله...
راهی کنار در ایستاد.
- هماهنگ کرده بودیم... قرار بود پیشش باشم.
دکتر لبخند زد.
- همینجا باشین، صداتون می کنم.
چقدر این دکتر ِ لعنتی به نظرش زیادی خونسرد می آمد!
خاتون گفت: راهی جان، بیا بشین. دیدی که گفت همه چیز نرماله؟
پرستاری آمد.
- وسایل بچه رو آوردین؟
راهی سر تکان داد.
- الان زنگ می زنم بیارن.
به نوید زنگ زد و خواست برود وسایل بچه را که در ساک آبی کوچک است، بیاورد.
دوباره انقدر قدم زد تا پرستار دیگری آمد و صدایش زد.
راهی دستپاچه به خاتون و شکوفه لبخند زد و وارد شد.
نوید که با ساک بچه رسید، هیجان زده گفت: بیمارستان چقدر خلوته!... راهی کجاست؟ چه خبر؟!
شکوفه گفت: پیش نفس... خبری نیست... منتظریم.
romangram.com | @romangram_com