#همسفر_گریز_پارت_269


تا وقت تحویل سال، نفس ساکت به شوخی های بچه ها نگاه می کرد و به زور لبخند می زد.

دوباره حرکتهای بچه بیشتر شده بود و احساس خفگی می کرد.

آرتین بیتابی را در صورت نفس می خواند. بهتر از قبل توانسته بود ذهنش را کنترل کند ولی باز هم چشمهای لعنتی، بی هوا، پر می کشیدند طرف ِ نفسی که ساکت و رنگ پریده، به جای نفس کشیدن، دل دل می کرد.

نفس، اول از همه از پدرجان عیدی گرفت و دوباره کنار راهی نشست.

راهی متوجه حالش شد.

اخم کرد و آرام گفت: مشکلی داری قربونت برم؟!

گفت: نه... می خوام یه کم استراحت کنم.

پدرجان داشت برای همه فال حافظ می گرفت و نفس عاشق حافظ خوانی های پدرجان بود ولی نمی توانست بنشیند.

راهی دستش را گرفت.

- بیا بریم توی اتاق دراز بکش... چرا انقدر تند نفس می کشی؟!

نگاهش را از چشمان نگران آرتین دزدید و همراه راهی بلند شد.

خاتون گفت: چیه نفس جان؟

همه متوجهش شدند.

سر تکان داد که چیزی نیست.

راهی گفت: می خواد استراحت کنه.

روی اولین پله، درد شکم و کمر، نگهش داشت.

راهی خم شد و مضطرب گفت: چیه نفسم؟! درد داری؟!

باز سر تکان داد.

رها بلند شد.

- نفس؟ چی شد؟!

همه ی سرها برگشت.

شکوفه و کلاریس و خاتون هم بلند شدند.

نفس نرده را در دست فشرد و لبهایش را گزید.

پدرجان کتاب را بست.

- چرا می برینش بالا؟.. ببر همینجا توی اتاق من.

راهی نگران زیر بازویش را گرفت و آرام به اتاق برد.

شکوفه و خاتون دو طرفش نشستند.

شکوفه گفت: چند بار آروم نفس عمیق بکش مامان... قبلن هم اینطوری گرفته؟

همانطور که بلند نفس می کشید گفت "نه"

راهی دستپاچه گفت: بریم بیمارستان؟ هیچوقت اینطوری نمی شد. نکنه بچه داره به دنیا میاد؟!

آقای سزاوار به در زد و راهی را صدا کرد.

شکوفه گفت: شماره ی دکترت همراهته؟

گفت: توی موبایلم دارم.

شکوفه گفت: راهی جان، زنگ بزن بگو درد داره. اگر لازمه بریم بیمارستان.

romangram.com | @romangram_com