#همسفر_گریز_پارت_268


- قراره خاندانو از انقراض نجات بده! سزاوار همچنان ادامه داره!

رها گفت: نمی دونم این اصطلاح شازده چطور سر زبون همه افتاده؟! حتا پدرجان که اگر رییس جمهورم ببینه، میگه پسرجان، راه می ره می گه شازده پسر!

پدرجان خندید.

- به خاطر اینکه با همه فرق داره دخترجان!

نوید یکی از لباسها را بالا گرفت.

- شازده انقدریه؟! انقدر که همه تحویلش می گیرن، باید دو برابر این باشه...

شکوفه گفت: شما هم انقدری بودی آقا!

صدای زنگ در که آمد، خاتون گفت: اومدن!

نفس دوباره مضطرب شد.

کلاریس و آرتین وآرمن و لوسینه که وارد شدند، به زحمت ایستاد.

کلاریس خوشحال ب*غ*لش کرد.

- لاوس* عزیزجان؟... پسرمون چطوره؟!

تلاش کرد عادی بماند. هم ظاهرش، هم درونش.

- خوبه

نگاه آرتین دوباره متعجب به سرتا پای نفس بود.

لبخند زد و سلام کرد.

راهی ب*غ*لش کرد.

- چطوری؟ فکر کردم ما دیر کردیم...

نفس به آشپزخانه پناه برد.

یک لیوان آب ریخت و همانجا نشست.

به زور لبخند زد و به حرفهای خاتون گوش کرد که داشت برای مهمانها چای می ریخت.

خاتون گفت: چرا اومدی اینجا عزیزم؟ پاشو بیا بیرون...

با لیوان آب بیرون رفت و به راهی چسبید.

راهی لبخند زد و دستش را پشت نفس برد.

وسایل بچه دوباره موضوع صحبت را مشخص کرد.

***

* خوبی؟

***





آرمن لباس بچه را ب*غ*ل کرد.

- عزیز دل دایی! جان!... نفس؟... انگار این بچه خرابکاری کرده!

نوید با خنده گفت: تازه شیر خورده. مراقب باش لباسهای عیدتو کثیف نکنه!

آرتین با لبخند، شیشه شیر را در دستش می چرخاند و نگاه می کرد.

romangram.com | @romangram_com