#همسفر_گریز_پارت_267


نفس خندید.

- چشم!

دلش نمی خواست به دو ساعت قبل برگردد؛ به کلافگی و آشفتگی.

با خودش تصمیم گرفت " دیگه تا بچه دنیا بیاد با آرتین رو به رو نمیشم... بعدش انقدر سرگرم می شم و مسئولیت دارم که مهم نیست!"

رها دیوارهای اتاق بچه را رنگ زد و یک نوار باریک از نقاشی های فانتزی روی دیوار کشید. وسایل را چید و همه ی اتاق پر شد از خریدهای خاتون و شکوفه و نفس و راهی.

نفس سر تصمیمش بود.

ترجیح داد تنها یا با رها پیاده روی کند تا شکوفه و کلاریس، که هم احیانن آرتین را ببیند، هم آن دو را در سرما بیرون بکشد.

راهی عصرها زودتر برمی گشت. با هم خرید می کردند و قدم می زدند و چای گرم می خوردند.

مدام از شکوفه و کلاریس می خواست به خانه اش بروند.

آنها هم همراه خاتون می رفتند تا هم در کارها کمکش کنند، هم ساعتی دور هم باشند.

با هم قرار می گذاشتند که نفس بعد از به دنیا آوردن بچه، چند روز در خانه ی خاتون باشد و چند روز در خانه ی شکوفه.

نفس از هیجان مادربزرگها خنده اش می گرفت و می گفت: دعوا نکنید! اصلن میرم پیش خاله کلاریس ها؟!

و در آخر خاتون کوتاه می آمد که " ده روز اول پیش شکوفه باش که پرستاریش از من بهتره! ولی روز یازدهم می برمت خونه ی خودمون!"

اسفند آن سال و آماده شدن برای سال نو، برای همه لطف دیگری داشت.

همه، بیشتر از هر چیز، به فکر بچه ی نیامده بودند و عیدی او تا خودشان.

***

پدرجان طبق معمول، همه را برای سال تحویل دعوت کرده بود.

از وقتی بیدار شده بود، دوباره استرس داشت.

" یعنی آرتین هم میاد؟! "

وقتی به خانه ی آقای سزاوار رسیدند، یک ساعت تا تحویل سال مانده بود.

پدرجان، سرزنده، حال نفس را پرسید و نفس از اینکه کلاریس و آرتین نیامده بودند خوشحال شد و گفت: خوبم... سال تحویل، کنار شما... مگه میشه بد باشم؟!

نوید خندید.

- نفس! درست مثل پنگوئن راه می ری!

خاتون اخم مهربانی کرد.

- نوید می کشمت ها؟! بچه م سنگین شده... دیگه همین امروز فرداس که راحت بشی... بشینین براتون چای بیارم.

رها با وسایل بچه آمد.

- اینا رو ببینین؟!

شیشه شیر و ظرف غذا و لباس و پتوی نوزاد را به همه نشان داد.

نفس گفت: همه ی اینا رو که داره؟!

رها خندید.

- گرفتم اینجا باشه که هروقت اومدین اینجا، همه چیز داشته باشه! از حالا بگم ها؟ باید توی اتاق خودم بمونه!

پدرجان با لبخند پتو ولباسها را دست کشید.

- شازده پسر چقدر خاطرخواه داره از حالا!

آقای سزاوار خندید.

romangram.com | @romangram_com