#همسفر_گریز_پارت_266


آرام به اتاق برگشت و کلید برق را زد.

نفس راست نشست و به اتاق نگاه کرد.

راهی دوباره بیرون آمد.

- چرا بیداری قربون تو برم؟ ساعت چهاره.

گفت: نتونستم بخوابم.

و خدا را شکر کرد که شبهای قبل هم بیخواب بوده و راهی نگران نمی شود.

راهی کنار پنجره رفت و نگاهی به بیرون انداخت.

- هنوز برف می باره... چرا بیدارم نکردی عزیزم؟!

نفس بلند شد.

- چرا تو رو بی خواب کنم؟ صبح می خوای بری سر کار.

راهی لبخند زد.

- نا سلامتی این شازده کوچولو، بچه ی منم هست! نمی شه که فقط تو رو اذیت کنه؟!

نفس هم لبخند زد.

- اذیت نمی کرد. دید مامانش بی خواب شده، بیدار موند مراقبم باشه!

راهی نفس راحتی کشید.

- دوست داری اسمشو بذاریم پناه؟... یه دفعه از سرم گذشت...

نفس خیره به راهی فکر کرد " پناه... خیلی قشنگه..."

سر تکان داد که " آره".

آرامتر شده بود. صحبت با پناه ِ کوچکش، آرامش کرده بود.

راهی گفت: مامان ِ پناه هنوز نمی تونه بخوابه؟!

نفس به آشپزخانه رفت.

- شازده پناه گرسنه ش شده!

یک لیوان شیر ریخت و ظرف نازوک را روی کانتر گذاشت.

راهی روی صندلی پایه بلند پشت کانتر نشست.

- بابای شازده هم می خواد!

نفس یک لیوان دیگر شیر ریخت.

راهی سرحال گفت: چه حالی داره شب برفی، ساعت چهار صبح، سه تایی شیر و نازوک بخوریم!

نفس از نازوک خورد.

- بعدشم بریم زیر پتو راحت بخوابیم!

راهی "هوم" بلندی گفت.

- بابا ساعت هفت و نیم بیدار می شه و می ره، مامان و پناه می خوابن تا ظهر.

نفس گفت: وقتی بیدار شدم، می خوام برم به پدرجان سر بزنم.

راهی انگشت اشاره اش را بالا گرفت.

- بیدار شدین، با شازده می رین!

romangram.com | @romangram_com