#همسفر_گریز_پارت_265




" از این شهر خاکستری دلخورم

از این بغض پیچیده تو لحظه هام

تو این روزهای پر از بی کسی

تو تنها، تنها تو موندی برام

نباید چشامون از عشق تر بشه

به خشکی ِ این شهر بر می خوره

هنوزم یکی توی پس کوچه ها

داره عاشقی ها رو سر می بره..."*





نفس کنار ِ راهی سنگر گرفته بود و باز آرزو می کرد بر نمی گشتند.

***

آخر شب که برگشتند، راهی به جای نشستن، بالشها را پشتش گذاشت و روی تخت نشاندش. همراهش تمرین نفس کشیدن و تمرکز را انجام داد.

روی مسواکشان خمیر زد و به اتاق برد.

- پاشو عزیزم... مسواکتو بزن، بعد بخواب.

خسته بود ولی خوابش نمی برد.

کلافه شده بود.

چند بار پهلو به پهلو شد.

به صورت خوابیده و آرام ِ راهی نگاه کرد ولی خوابش نبود.

بچه هم مثل خودش کلافه بود. حرکت می کرد و لگد می زد.

آرام بلند شد و بیرون رفت.

کمی پشت پنجره ایستاد. مدتی قدم زد؛ دوباره به آسمان برفی روشن نگاه کرد.

فکر کرد " اگر تمرکز نمی کردم چقدر می خواستم کلافه باشم؟!"

روی مبل نشست و آرام با بچه صحبت کرد.

می خواست هر دو آرام شوند؛ حواسش پرت شود تا بتواند بخوابد.

راهی جای خالی ِ نفس را که دید، سریع نشست و گوش کرد تا بشنود صدای آب می آید؟ به جای آب، صدای زمزمه شنید.

نگران بلند شد و بیرون رفت.

نفس روی مبل، سرش را خم کرده بود؛ با دو دست شکمش را گرفته بود و آرام حرف می زد.

- ... الان که کوچولویی من مراقبت هستم تا بزرگ بشی... مرد بشی... برات کتاب می خونم تا چیزای خوب یاد بگیری... با هم شعر می خونیم... با بابایی، سه تایی می ریم پارک... می ریم سفر... مامان ازت عکس می گیره. از گریه کردنت، خندیدنت... بزرگ شدنت... بابا بهت یاد می ده آقا باشی... مثل خودش آواز بخونی... وقتی برای خودت مرد شدی، اونوقت تو باید مواظب مامان باشی... ما بشینیم و تماشات کنیم. خوندنت و حرف زدنت و... وای! چقدر دوست دارم زودتر بیای!... چقدر منتظرتم!... اونوقت دیگه فکرم بد نمیشه... همش پر میشه از تو و بابا... دیگه انقدر نگران تو میشم، فقط حواسم پیش توئه...

راهی نگرانی را پس زد.

به دیوار تکیه داد و با عشق به حرفهای آرام نفس گوش کرد.

فکر کرد انقدر خسته و بی خیال، خواب بوده که نفس به جای حرف زدن با او، به بچه ی به دنیا نیامده پناه برده.

احساس گ*ن*ا*ه کرد. خواست صدایش بزند ولی می دانست نفس را می ترساند.

romangram.com | @romangram_com