#همسفر_گریز_پارت_264
ببین داغ ِ دوری از آ*غ*و*ش تو
به زانو درآورده احساسمو
همه فکر و ذکرم شدی و هنوز
داره آب میشه دلم پای تو
ببین! قفل لبهای من وا شده
منو قصه گو کرده چشمای تو
خیالم رو از عمق ِ دلواپسی
تا رویای ب*و*سیدنت می برم
سکوت شبو گریه پر می کنه
شبایی که از خواب تو می پرم
نشد قسمتم باشی و پیش تو
به لبخند هر روزت عادت کنم
منو محو چشمای م*س*تت کنی
تو رو مثل کعبه عبادت کنم "
نفس باز حس می کرد هوای اتاق گرفته شده؛ حس می کرد قلبش تند می زند و بچه هم مثل قلبش بیقراری می کند.
همه با لبخندی آرام به آرتین نگاه می کردند.
"من این کنج زندون، ماتم زده
تو بیرون از اینجا، تو رویای من
من این گوشه جای تو غم می خورم
تو بیرون از این میله ها جای من
دارم تو هوای تو پر می زنم
داری غصه هامو نفس می کشی
به یادت رها میشم از این قفس
تو از غصه ی من قفس می کشی"
راهی هم شروع کرد به همراهی کردن ِ آرتین.
نگاه آرتین بلند شد و نشست روی راهی؛ نه! نباید اجازه می داد فکرش، به این پسر، خ*ی*ا*ن*ت کند. باید به قلب ِ وامانده اش حالی می کرد پر زدن در هوای ِ نفسی که نفس ِ دیگری شده، از ماندن در قفس سخت تر است.
صدایش آرام و آرام تر شد و با اخمی کلافه، نگاهش را دوباره دوخت به سیاهی ِ بدنه ی ساز.
romangram.com | @romangram_com