#همسفر_گریز_پارت_263
نگاه ملامت بار ِ آرمن و لوسینه و کلاریس، آرام به طرف آرتین رفت.
شکوفه لبخند زد.
- ایشالا هر جا می ره موفق و شاد باشه.
نوید رفت از ماشین گیتارش را آورد.
- داره برف میاد... چه برفی! راهی امشب اینجا بمون!
راهی خندید.
- یادش بخیر!
نوید کاپشنش را درآورد.
- انگار همین دیروز بود!... نفس چقدر مریض بود! یادته؟!
آرام از راهی پرسید: اون موقع هم دوستم داشتی؟!
راهی ابروها و چانه اش را بالا برد.
- در حد خفگی!
آرتین پشت پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد.
کلاریس گفت: هفته ی دیگه سال نوئه. بایدم برف بیاد.
آرمن سرحال گفت: از سال دیگه باید بابانوئل داشته باشیم برای بچه مون... همه ی ل*ذ*ت سال نو برای بچه ها، به بابانوئل و درخت و کادوهاس.
نوید گفت: باید شعرها و آهنگهای بچه گونه هم یاد بگیریم! وای! چقدر کار داریم برای بچه!
به راهی تکیه داد.
می خواست فکرش را هم کنار راهی پناه دهد تا به آرتین ِ خیره به سیاهی ِ شب و سفیدی ِ برف فکر نکند.
راهی گفت: رها هم گفته اتاق شازده رو خودش آماده می کنه.
آرتین برگشت و به راهی لبخند زد.
- شازده کوچولو!
راهی سر تکان داد.
- آره. شازده کوچولو...
شکوفه خندید و به کلاریس گفت: لابد من و تو هم باید قصه های مادربزرگها رو یاد بگیریم برای شازده!
پسرها زدند و خواندند.
آرتین اول ساکت تماشا کرد و بعد زد تا راهی بخواند ولی نتوانست در برابر اصرار ِ راهی برای خواندن، مقاومت کند.
مردد به گیتار مشکی ِ نوید خیره ماند و هیچ آهنگی به ذهنش نرسید.
نوید گفت: تو که خوراکت آهنگای لایته... یکیشو بزن حسن ختام برنامه!
گذرا به نوید نگاه کرد و با اینکه عقلش اخطار می داد "این آهنگ، نه!" ولی انگشتهایش به سیمها کشیده شد.
شروعش سخت بود ولی بعد، غرق در خود و آهنگ شد... مثل همه ی وقتهایی که با سازش تنها بود و برای دلش می خواند.
"کجایی که تنهایی و بی کسی
با من آشنا کرده حس ِ غمو
romangram.com | @romangram_com