#همسفر_گریز_پارت_262
لبخند زد.
- اولش زیاد جدی نمی گرفت ولی بعدش آروم میشه.
آرتین گفت: موسیقی ملایم هم برای آرامشش عالیه.
راهی سر تکان داد.
- سی دی تو رو توی روز گوش می ده... چند تایی هم رها براش گرفته.
نفس و پسرها با کبابهای پیچیده در نان وارد شدند.
راهی دست دور شانه های نفس انداخت.
- خوبی نفسم؟
لبخند زد.
- آره... رفتم دوپینگ کردم!
آرتین به آشپزخانه پناه برد.
هنوز نمی توانست جلوی احساس لعنتی اش را بگیرد. از خودش بدش می آمد که دوباره با دیدن ِ نفس، همان حسی را پیدا کرده که روز ِ برگشتن ِ نفس از باغ ِ سزاوارها داشت.
" به این فکر کن که نفس خوشبخته..."
" توی چشماش بی قراری هست... نکنه چیزی توی زندگیش داره اذیتش می کنه؟!"
" لعنت به تو! اگر چیزی هم باشه، خود ِ تویی!"
فکر کرد کاش می شد برود! فرار کند؛ ادامه ی فرار ِ نفس... ادامه ی نفس را فرار کند!
سر میز، انقدر از همه طرف به نفس می رسیدند، لوسینه با خنده گفت: حسودیم شد! منم بچه می خوام!
آرمن گفت: بچه مون که پیش آرتین بود؟... اوناهاش! اون گوشه ساکت نشسته!
لوسینه چشم و ابرو نازک کرد و به ارمنی گفت: خیلی بی مزه ای!
آرمن خندید.
- بد می گم؟!... بیچاره! به فکر توام! بچه ی بی دردسر داریم. نه تپش قلب می گیری، نه پا درد و کمر درد... نه شیر می خواد، نه دکتر بردن، نه تمیز کردن!
لوسینه گفت: خب می رفتی با یه پیانو عروسی می کردی که برات غذا درست کنه و باهات زندگی کنه. بی دردسر تر از من... منو می خواستی چیکار؟!
نوید خندید.
- بحث بی فایده نکنید! نفس یه بچه میاره، سر ِ همه گرم میشه دیگه؟ یه بچه کافیه!
به آرتین نگاه کرد که به صورتش خیره بود.
این نفس ِ مادر را نمی شناخت ولی مثل قلبش، آشنا بود. با درماندگی جلوی فکرش را می گرفت که نرود تا آنجاها که نباید... آنجا که کاش این شکم ِ برآمده، بچه ی خودش را...
نفس معذب لیوانش را برداشت و گفت: مرسی آرمن... عالی بود...
آرمن گفت: آنوش... باید غذاهای مقوی بخوری که پسرت تپل بشه. من از بچه ی لاغر خوشم نمیاد!
لوسینه گفت: پس چرا بچه ی خودت لاغر و استخونیه؟!
نفس برای اینکه مطمئن شود آرتین چشمش را از صورتش گرفته، دوباره نگاهش کرد.
آرتین با حسرت آه کشید و سرش را پایین انداخت.
نفس حسرتش را حس کرد؛ و از لوسینه پرسید: لاریسا چطوره؟
لوسینه شانه بالا انداخت.
- بد نیست... کاراشو کرده، داره می ره انگلیس پیش خاله هام.
romangram.com | @romangram_com