#همسفر_گریز_پارت_261


- تو هم گرسنه ته؟!

هنوز قلبش تند می زد.

به نشیمن برگشت.

راهی و آرتین، آرام درباره ی نت ها صحبت می کردند و آرتین تک تک هر چه را می گفت، می زد.

شکوفه گفت: بیدار شدی نفس؟

هر دو سر بلند کردند.

لبخند آرامی به همه زد و گفت: چه بویی راه انداخته آرمن!

کلاریس هم لبخند زد.

- گرسنه ش شده بچه؟! بذار ببینم آماده شده؟

گفت: نه؛ خودم می رم پیششون.

به بالکن رفت و با ل*ذ*ت بو کشید.

- چی کباب می کنین؟!

آرمن گفت: چی دوست داری؟! کوبیده، برگ، جوجه...

خندید.

- قفقازی!

آرمن سیخ را از روی آتش برداشت و به دستش داد.

- نسوزی؟ مراقب باش...

نوید لبخند زد.

- خوب تحویلت می گیرن ها؟!

نفس ابرویش را بالا انداخت.

- می تونی تو هم بچه دار شو!

آرمن عقب رفت و به هیکل نوید نگاه کرد.

- بهت میاد! فقط به ظرافت نفس نمیشی!

نفس، خندان، گوشت را از سیخ جدا کرد و خورد.

کلاریس گفت: انگار بهتر شد.





شکوفه به بالکن نگاه کرد.

- آره...استرس داره... تپش قلبش مال استرسه. م*س*تقیم هم روی جنین تاثیر می ذاره.

راهی متفکر گفت: استرس چی رو داره؟ به دنیا اومدن بچه؟!

شکوفه سر تکان داد.

- استرس زایمان...

کلاریس گفت: بالاخره اولین تجربه شه...

راهی گفت: هر شب نیم ساعت مدیتیشن می کنه. دو، سه ماهه. برای اینکه تنبلی نکنه، منم پا به پاش میشینم!

romangram.com | @romangram_com