#همسفر_گریز_پارت_260


- خدا رو شکر که آرمن اصلن بچه دوست نداره. میگه بچه ی من سازمه!... ببینم؟ از اینم بزرگتر میشه؟!

شکوفه سر تکان داد که " آره".

کلاریس با عشق به شکم ِ نفس دست کشید و به ارمنی گفت: قربونش برم پسر خوشگلمو!

لوسینه خندید.

- نفس! دو تا مامان داری ها؟!

نفس چشم گشود.

- سه تا! خاله خاتون هم هست!

کلاریس بلند شد.

- آرمن گفته می خواد برای نفس چند نوع کباب درست کنه.

گفت " دستش درد نکنه"

و دوباره چشمهایش را بست.

کلاریس و لوسینه بیرون رفتند.

شکوفه ساکت به ماساژ کمر نفس ادامه داد.

فکر کرد کاش بر نمی گشتند. از لحظه ای که آرتین را دیده بود، ضربان قلبش بالا رفته بود. شکوفه همانجایی از کمرش را می مالید که وقت ایستادن و نشستن درد می گرفت. حتمن به خاطر اینکه پرستار بود یا چون خودش بارداری را تجربه کرده بود.

شکوفه آرام گفت: باید آروم باشی. به چیزای خوب فکر کنی. نگران هیچی نباشی... صبحها بیا پیشم، ماشینو می ذاریم، با کلاریس، سه تایی خودمونو می پوشونیم ومی ریم پیاده روی... خیلی خوبه برات.

فکر کرد نفس خوابیده.

خم شد و گونه اش را آرام ب*و*سید.

دوست داشت شکوفه کنارش بماند ولی بی صدا بلند شد و رفت.

راهی نگران به شکوفه نگاه کرد.

شکوفه گفت: خوابش برد.

آرمن و نوید در بالکن، آتش روشن کرده بودند.

آرتین، گیتار آرمن را برداشت و آرام شروع کرد به زدن.

دلش می خواست ویولن سل آنجا بود تا یک آهنگ آرام بم بنوازد.

می دانست صدای بم سازش چقدر نفس را آرام می کند.

راهی بلند شد.

- اشکالی نداره برم پیشش؟

لوسینه داشت میز را می چید.

- نه... خواهش می کنم.

نفس از صدای آرام ِ در، چشمهایش را باز نکرد. داشت از صدای گیتار ل*ذ*ت می برد.

راهی پایین تخت زانو زد و آهسته نبض نفس را گرفت.

می خواست به موهایش دست بکشد ولی می دانست خوابش سبک شده و زود بیدار می شود.

چند دقیقه نگاهش کرد و به آرامی بلند شد و رفت.

بوی کباب آرمن که در خانه پخش شد، نفس ضعف کرد.

نشست و با لبخند به شکمش دست کشید.

romangram.com | @romangram_com