#همسفر_گریز_پارت_259


خنده و شوخی ِ آرمن و نوید و راهی حواس همه را پرت کرده بود.

لوسینه گفت: چایت سرد شد نفس... برات عوض کنم؟

نفس بی حواس گفت: چای؟... نه خوبه.

راهی آرام گفت: نفس؟! چیه؟!

سر تکان داد که " هیچی"

و چای ولرم را نوشید.

نوید گفت: داره عضو پنجم گروه هم اضافه می شه... از حالا بگم! یا باید پیانیست بشه یا جازیست.

لوسینه گفت: از کجا معلوم که بخواد نوازنده بشه؟!

نوید گفت: اولن حلال زاده به داییش می ره! دومن اگرم نمی خواست، این ساز زدن ِ باباش، از حالا کنار گوشش، هدایت میشه طرف موسیقی... سومن... نخواد و نتونه و نباید و نمیشه نداریم! ما از حالا روش حساب کردیم!

نفس لبخند زد و کف دستهای عرق کرده اش را به زانوهایش کشید.

راهی دوباره آرام گفت: چی شده عزیزم؟!

آرام گفت: تپش قلب دارم.

راهی موهایش را از پیشانی اش کنار زد.

- می خوای یه کم دراز بکشی؟

شکوفه گفت: نفس؟ چیه مامان؟!

سر تکان داد.

راهی گفت: تپش قلب داره...

کلاریس گفت: رنگت چرا پریده؟... پاشو یه کم توی اتاق استراحت کن تا شام رو آماده کنن. پاشو آخچیک جان.

بلند شد و نگاهی گذرا به آرتین کرد.

آرتین چشمهای نگرانش را دزدید.

همراه لوسینه به اتاق رفت و روی تخت خوابید.

کلاریس و شکوفه هم آمدند.

لوسینه گفت: خاله ببین چقدر سخته؟... اونوقت همه می گین بچه شیرینه!

کلاریس دست نفس را گرفت.

- همین سختی ها شیرینش می کنه! ما هم این سختی ها رو کشیدیم که شما انقدر شیرینید!

شکوفه کمر نفس را ماساژ داد.

- کِی پیش دکتر رفتی؟

نفس چشمهایش را بست.

- دکترم، یه دکتر توی تهران معرفی کرد. دیروز با راهی رفتیم.

کلاریس با لحنی امیدوار گفت: دیگه چیزی نمونده... یه کم دیگه تحمل کنی به امید خدا راحت میشی...

لوسینه گفت: خیلی نامردیه! چند ماه اول که ویار و تهوع و سرگیجه، چند ماه آخر هم آدم نفسش در نمیاد... مردها خیلی راحتن به خدا... همه ی زحمتش مال زن بیچاره س.

شکوفه لبخند زد.

- در عوض ل*ذ*ت ِ مادر شدن خیلی بیشتر از پدره... اینطوری میگی که از زیرش دربری؟!

لوسینه هم لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com