#همسفر_گریز_پارت_258
گفت: خب... بیا بشین تعریف کن مامان!
***
شکوفه با اینکه دلش می خواست بیشتر کنار نفس بماند ولی به فکر کلاریس بود.
بعد از بیست روز، نوبت او بود که برگردد و برای بقیه تعریف کند.
هوای بهاری و ملایم ِ جزیره، تازه برای نفس دلچسب شده بود.
کمتر در خانه می ماند و برای خرید و شکار سوژه ی عکاسی و گاهی سر زدن به راهی، هر روز بیرون می رفت.
راهی از اتمام پروژه و عجله اش برای پایان کار می گفت و نفس برای برگشتن دودل بود.
یکی دو بار پرسیده بود " نمیشه همیشه اینجا بمونیم؟!"
راهی گفته بود " آخه اینجا توی دفتر ِ کیش، کار زیادی نیست. در ضمن، شما که نگران بچه داری و مسئولیتهاش بودی؟! اینجا کارت سخت تر میشه... کاری هم برات نیست... توی این یه ذره جا چیکار می خوای بکنی؟!"
می دانست... ولی فکر رو به رو شدن ِ دوباره با آرتین و دیدنش، هربار به دیدن شکوفه و کلاریس می رود، مرددش می کرد ولی می گفت " آخه اینجا رو دوست دارم!"
راهی می خندید.
" الان که هوا خوبه دوست داری. تا یک ماه پیش که نمی تونستی از خونه بیرون بری چی؟!... خب قربونت برم زود به زود میایم... سه تایی!... خوبه؟!"
***
اولین جمعه بعد از برگشتشان، مهمان آرمن و لوسینه بودند.
قبل از رفتن ِ راهی و نفس، بقیه رسیده بودند.
آرمن در را که باز کرد، خندید.
- خوش اومدین!
بعد به ارمنی گفت: رسیدن به خیر! خوب شد قبل از دنیا اومدن ِ بچه ت دیدیمت! می خواستیم روی شکمت یادگاری بنویسیم!
نوید و نفس خندیدند.
کلاریس میان خنده اخم کرد.
- مودب باش!
آرمن گفت: گفتم تا شکمش بزرگه روش یادگاری بنویسیم. بی ادبی بود؟!
راهی پالتوی نفس را گرفت.
- جوابتو باشه خود ِ پسرم وقتی اومد، بهت میده.
به هال رفت و سلام کرد.
نفس، آرتین را که دید، پاهایش سست شد.
آرتین با لبخند و ناباور به سر تا پای نفس نگاه کرد و دستش را گرفت.
- خیلی عوض شدی نفس!
نفس لبخندی زورکی زد و لوسینه را ب*و*سید.
دوباره همان احساس را داشت که چیزی بینشان هست که غیر از خودشان، کسی نمی بیند.
لوسینه مبل کنار شومینه را به نفس نشان داد.
- بشین گرم بشی.
شکوفه گفت: نفس همینطوری هم گرمشه!
نفس کنار راهی نشست و به تپش قلبش گوش داد. بچه لگد می زد و نفس حس می کرد او هم متوجه اضطراب مادرش شده.
romangram.com | @romangram_com