#همسفر_گریز_پارت_257
دو هفته نفس و راهی تنها بودند.
نفس برای خاتون و رها دلتنگی می کرد و راهی با شیطنت می گفت " حالا کاملن مال خودمی! مُردم از حسودی بابا! همه ی وقتتو مامان و رها گرفته بودن!"
نفس یا می گفت "حالا انقدر داری حسودی می کنی، بعد که بچه به دنیا بیاد می خوای چیکار کنی؟!" یا " زیاد خوشحال نباش آقای حسود! مامانم همین روزا میاد و دوباره وقتم پر می شه!"
اواخر مهر ماه، شکوفه به کیش رفت و با دیدن ِ شکم ِ کوچک نفس، انگار ناامید شد.
راهی خندید.
- خاله شکوفه؟ توقع داشتین شکمش نیم متر جلو اومده باشه؟!
شکوفه لبخند زد.
- نیم متر نه! ولی یه کم بزرگتر بود، خوشحالتر می شدم.
برای نفس چند جعبه نازوک آورده بود و دوباره آلبالو و مقداری لواشک که کلاریس فرستاده بود.
سرحال، وسایل را جا به جا می کرد و از هیجانش می گفت.
- خاتون گفت بیشتر از هر چیز، آلبالو براش ببر. اونم آلبالوی یخ زده... ضعف می کنی مامان، انقدر ترشی می خوری تو!
نفس آب دهانش را قورت داد.
- خوبه... هم ترشه ، هم یخ!
راهی خندید و سر تکان داد.
شکوفه دوباره با هیجان گفت: اگر بدونی پدرجان با چه ل*ذ*تی به تعریفهای خاتون گوش می کنه؟ کلاریس که بیشتر از من طاقتش تموم شده بود! برات لواشک درست کرد. از حالا نشسته داره برای بچه لباس می بافه!... نوید ِ مغرورم هِی راه به راه عروسک می گیره برای خواه*ر*زاده ش! می گم از کجا معلوم که دختره؟!... آقای پدر! اینم ساز سفارشی ِ شما! ...رها می گفت براش نبر؛ انقدر می شینه برای بچه می زنه که اونوقت باید با ساز و آواز دنیا بیاد و بخوابه و شیر بخوره... ولی خوبه... چند سال پیش یه مقاله خوندم درباره ی موسیقی... خیلی روی جنین اثر می ذاره... رها که رسوات کرده راهی! همچین بامزه ادای تو رو درمیاره که از خنده می میریم!
راهی نفس را به خودش فشرد.
- اینکه عاشق نفس و بچم هستم و باهاش حرف می زنم، بده؟!
شکوفه با ل*ذ*ت نگاهشان کرد.
- نه عزیزم! خیلی هم خوبه... بچه نعمتیه که از لحظه ای که وارد زندگی ِ آدم میشه، شادی و گرمی میاره... اونم اين بچه که همه مون چشم به راهشیم و همچین بابایی داره!
راهی ابروهایش را چند بار بالا انداخت و به نفس لبخند زد.
نفس اخم آرامی کرد.
- پس من چی؟!
شکوفه خندید.
- با این زن ِ حسود چیکار می کنی راهی؟!
نفس متعجب گفت: من حسودم یا راهی؟!
راهی موهای نفس را ب*و*سید.
- قربونش می رم!... خب، دوباره سر ِخانوم خانوما گرم شد و به من احتیاجی نداره!... با من امری نیست؟
هر دو، تا کنار در، همراهش رفتند.
نفس گفت: زود میای؟
راهی گفت: بله... خوش بگذرونین تا بیام! فعلن خداحافظ.
شکوفه نفس راحتی کشید و به شکم نفس نگاه کرد.
- دلم برات تنگ شده بود... خدا کنه زودتر کار راهی تموم بشه، برگردین تهران.
نفس نمی خواست برگردد.
دلش برای خانه اش، آقای سزاوار، پدرجان، کلاریس،... آرتین... همه تنگ شده بود ولی همین که از فکر ِ دیدن ِ آرتین دور بود، احساس آرامش می کرد.
romangram.com | @romangram_com