#همسفر_گریز_پارت_255
راهی لیوان را به دستش داد.
- یه هفته زودتر فهمیده بودی، هدیه ی تولدم می شد!
نفس لبخند زد و آبمیوه را سر کشید. راهی چقدر راحت توانسته بود باور کند!
فکر کرد " همین امشب، کلاریس خبرشو به آرتین میده!... آرتین وقتی بفهمه، چه احساسی بهش دست می ده؟!"
راهی کاغذ سونوگرافی را نگاه کرد و با شیطنت گفت: وقتی داشتی از پایان نامه ت دفاع می کردی هم تنها نبودی!... من میگم چرا خانوم خانوما کسل و بهونه گیر شده بود... جواب ِ شوهرشو نمی داد... عصبی بود... حالا نگو نی نی داشته!
متعجب نگاهش کرد.
- چه ربطی داره؟!
راهی لبخند زد.
- ربط داره! دکتر گفت... کلی اطلاعات ازش گرفتم!
راست نشست.
- کِی با دکتر صحبت کردی؟!
راهی کاغذها را روی میز گذاشت.
- وقتی سرم به دستت بود و خوابیده بودی... نگران چی هستی نفسم؟
دقیق به چشمهای نفس نگاه کرد.
- خوشحال نیستی؟!
نفس به لیوان خیره شد.
- چرا...
- نگاهم کن؟... پس چرا نگرانی؟! تو که عاشق بچه هایی؟
بغض کرد.
- الان زود بود راهی... من تازه درسم تموم شده... می خواستم شروع کنم راحت عکاسی کردن. توی سرم کلی فکر داشتم... حالا باید قید همه شو بزنم و به بچه داری فکر کنم.
راهی با لبخند ب*غ*لش کرد.
- قول میدم به همه ی فکرات می رسی... قرار نیست به هوای بچه، بشینی توی خونه و آرزوهاتو فراموش کنی... شاید یک سال نقشه هات عقب بیفته ولی بعدش به کارت می رسی... چند ساعت در روز که می خوای کار کنی، کلی نیروی کمکی داری. من، رها، مامانم، خاله شکوفه، خاله کلاریس... حتا پدرجان!
خندید.
- نکنه می خواستی تور ایران گردیتو بدون ِ من بری و عکاسی کنی؟... وقتی من هستم، مراقب بچه می شم تا تو راحت و بدون دغدغه به کارات برسی... وای نفس! باورم نمیشه یه آدم کوچولو که مال من و توئه... یه حس عجیب و غریب دارم!
نگاه بی حال ِ نفس که خندید، با شیطنت رفت یک لیوان آورد.
لیوان را روی شکم نفس گذاشت و خم شد.
به نفس چشمک زد و خندان گفت: الو؟... صدا می رسه؟!... ببخشید؟ شما الان گوش هم دارین؟!... آخه این عکس سیاه سفیدی که دکتر از شما داده، زیاد واضح نیست!... قطع و وصل می شه!... بله الان خوبه!... من پدرتون هستم! مزاحم شدم سلامی عرض کنم و بگم خیلی خوش اومدین!
نفس خندید و به شانه ی راهی زد.
- دیوونه!
هنوز خنکی ِ ژلی که برای سونوگرافی به شکمش مالیده بودند را حس می کرد.
راهی آرام گفت: نه نخند! می خندی خط رو خط میشه!
و بلندتر گفت: انگار شما هنوز زبون هم ندارین! فقط یه خواهش پدرانه داشتم! از همون جای گرم و نرم که تشریف دارین، بی زحمت یه کم مامانتونو قلقلک بدین... هر وقت متوجه شدین زیاد سرحال نیست، مرحمت کنین قلقلک بدین که بخنده، سرحال بشه... حالا من با شما در تماسم... اگر کاری، امری، فرمایشی داشتین، ه*و*س چیزی کردین، به گوشیم زنگ بزنین... خوشحال شدم باهاتون صحبت كردم فقط حیف که صداتونو نشنیدم.
romangram.com | @romangram_com