#همسفر_گریز_پارت_254
...
- خیالتون راحت باشه؛ مثل شیر مراقبشون هستم!
خندید و شانه ی نفس را گرفت.
- فقط شما بگین چی خوبه، چی بد؛ همین!
...
- چشم... حتمن...
...
- بله....گوشی.
کنار نفس نشست و گوشی را به دستش داد.
نفس گفت: الو؟ سلام مامان.
صدای شکوفه را که شنید، بی حال خندید.
- سلام مامان خانوم! مبارک باشه!
تشکر کرد. صدای خنده ی کلاریس هم آمد.
" همیشه خوش خبر باشین. من و شکوفه، جون تازه گرفتیم!"
شکوفه گفت: چی شده مامان؟ حالت خوش نیست؟
چانه اش را بالا برد.
- صبحها حالم بده... بقیه ی روز هم خسته و کسلم...
- خوب میشی. اولش اینطوره... چقدر تو بی حواسی دختر! خودت نفهمیده بودی؟
به راهی نگاه کرد.
- فکر می کردم از گرما و شرجیه...
راهی پشت دستش را ب*و*سید.
- راهی چقدر خوشحاله بچه م! به خاتون هم بگین... وای! پدرجان چقدر از شنیدنش خوشحال میشه!
دوباره لبخند زد.
- انقدر شلوغش نکنید! هنوز خبری نیست!
- خبری نیست؟! داریم نوه دار می شیم. اولین نوه مونه... تو فقط مراقب خودت باشه. استراحت کن... راهی قول داده حواسش باشه... اصلن مثل قبل برگرد تهران، پیش خودم. راهی هم هفته ای دو روز میاد... خودش که حرفی نداره؟
اخم آرامی کرد.
- نه... اومدم بمونم تا کار راهی تموم بشه. با هم برمی گردیم.
- آخه صبح تا شب تنهایی... همش حواسم به توئه که به خودت می رسی؟ استراحت و خورد و خوراک و... اصلا شاید خاتون که خبردار بشه طاقت نیاریم، پاشیم بیایم پیشتون!
به راهی لم داد.
- من که همش دارم استراحت می کنم... نمی خواد نگران هیچی باشین.
باز صدای کلاریس آمد.
" عزیزجان، همین اول مهمه که بچه خوب و سالم رشد کنه... حسابی به خودت برس!
گفت: بگو چشم! می رسم!
به سفارشهای شکوفه و کلاریس چند بار "چشم" گفت و خداحافظی کرد.
romangram.com | @romangram_com