#همسفر_گریز_پارت_253
راهی خندید.
روی تخت افتاد و سرحال گفت: مگه پیش شوهرت نیومدی؟!
سر تکان داد.
- آبمیوه ت گرم میشه!
راهی دستش را دراز کرد.
- یه راه حل ساده داره! می ذاریم توی یخچال، دوباره خنک می شه!
دستش را گرفت و کنارش نشست.
راهی آرام گفت: رفتم شوهرتو حسابی گوشمالی دادم که دیگه بد قولی نکنه... به غلط کردن افتاده!
نفس هم آرام گفت: زیاد که اذیتش نکردی؟!
راهی لبخند زد.
- نه... فقط در حدی که دیر رسیدن و بد قولی یادش بره... حالا یه بار دیگه بگو، کنار گوشم چی گفتی؟!
خندید و دراز کشید.
- طلفک شوهرم!
راهی نیم خیز شد.
- انقدر معلومه که تو هم فهمیدی؟!
با ته مانده ی خنده، به چشمهای مهربان راهی نگاه کرد.
"چه خوب که راهی دور بود تا بتونم باهاش از هوای آرتین فاصله بگیرم."
نگاهش سر خورد روی زنجیر، که داشت به صورتش نزدیک میشد.
خدا را شکر کرد که هیچ وقت فکر آرتین، به تخت خوابش و حریم ِ راهی، راه پیدا نکرده.
***
به آرامی چسب ِ روی دستش را کند و دراز کشید.
نگران و مردد، نگاهی به راهی کرد که داشت در آشپزخانه برای نفس آبمیوه می ریخت و همانطور سرحال و شاد، با شکوفه صحبت می کرد.
- چهل و نه روزه مادربزرگ شدین!
...
- نمی دونم؟ اونو دیگه باید از خود نفس بپرسین...
...
- نه، یه سرم براش وصل کردن... الان خوبه...
...
- نه هنوز؛ اول از همه به شما خبر دادم!... تازه از بیمارستان اومدیم.
متفکر و بی حال، به سقف خیره شد. انگار همه چیز، از صبح که حالش به هم خورده بود و دلش چنگ چنگ شده بود و به بیمارستان رفته بودند، به هم ریخته بود.
راهی با لیوان آبمیوه آمد.
- ممنونم خاله.
romangram.com | @romangram_com