#همسفر_گریز_پارت_252


***

با حوله نشست.

نفس آبمیوه و گاتا را روی میز گذاشت.

راهی سرحال گفت: فکر کردی؟

سر تكان داد.

- زنگ می زنیم پیتزا بیارن برامون؛ وقت برای گردش زیاده.

راهی گوشه ی چشمش را جمع کرد وبا شیطنت گفت: آره! موافقم خونه باشیم!





نفس به اتاق رفت و زنجیر راهی را برداشت.

پشت مبل ایستاد و یقه ی حوله را کنار زد.

راهی متعجب سرش را گرداند.

نفس با شیطنت گفت: نگاه نکن!

زنجیر را به گردنش انداخت و قفل کرد.

کنار گوشش را ب*و*سید و گفت: تولدت مبارک عزیزم!

راهی مبهوت برگشت.

نفس لبخند زد.

- هدیه دادنم انقدر برات عجیب بود یا اینکه تولدت یادم بود یا چی؟!

راهی متعجب گفت: هیچکدوم... اون کلمه که گفتی... چی بود؟! تو رو خدا یه بار دیگه بگو!

با بدجنسی گفت: تولدت مبارک؟!

راهی سریع گفت: نه نه! بعدش... بعدش یه چیزی گفتی!

میان خنده اخم کرد.

- یادم نمیاد!

راهی بلند شد.

لبخند زد و به اتاق رفت. جلوی آینه ایستاد و به زنجیر نگاه کرد.

- این عزیزترین هدیه ی زندگیمه نفس... دیگه هیچوقت از گردنم باز نمیشه.

نفس کنار در ایستاد.

راهی گفت: مرسی عزیزم... همین که اومدی، بهترین هدیه ای بود که می تونستی بهم بدی.

نفس را ب*و*سید.

- یادت نیومد؟!

نفس آرام خندید و سر تکان داد که "نه"

راهی در را بست؛ انگشتهای دو دستش را در هوا تکان داد و گفت: عیبی نداره. الان کمک می کنم یادت بیاد! خیلی وقته درست و حسابی قلقلکت ندادم!

به طرف دیگر اتاق رفت؛ با شیطنت و عجله گفت:

- نه... یادمه!. گفتم عزیزم!

romangram.com | @romangram_com