#همسفر_گریز_پارت_251


راهی همانطور که با تلفن صحبت می کرد، وارد شد.

- ... آخه این چند روزه یه کم سرحال نبود؛ برای اون نگران شدم.

...

- نه... می دونم سرش گرم شده...

...

- آخه موبایلشم خاموشه...

کیف و نقشه های لوله شده را روی مبل گذاشت.

اول متوجه چیزی نشد ولی بعد روی میز ماتش برد.

لبخند زد و گفت: بابا... شما هم باهاش همدست بودی... یکی طلبتون! فعلن خداحافظ!

سریع تماس را قطع کرد؛ چشمهایش را بست و سرش را بالا گرفت و خندید.

- برای همین گفتی این هفته هم نیام؟! اومدی پیش شوهرت یا مهمونی خونه ی دوستت؟!... جواب نمی دی؟!... چشمامو بستم. خودت بیا!

میان خنده، با تهدید گفت: نفس! نه روزه ندیدمت. اگر خودت نیای، مثل گربه می افتم دنبال موش... بعدشم دلم برات نميسوزه ها؟!

صدای خنده ی نفس که بلند شد، دلتنگ و بی طاقت به اتاقها نگاه کرد.

- قربون تو برم که بالاخره داری می خندی!

نفس در آستانه ی در ایستاد.

راهی دقیق و سرخوش نگاهش کرد و به طرفش رفت.

- جوابمو ندادی... اومدی پیش شوهرت یا دوستت؟!

نفس دستهایش را به کمرش زد.

- به نظرت برای دوستم انقدر به خودم می رسم؟!

راهی ساکت ب*غ*لش کرد و پشت هم ب*و*سیدش.

- آخِی! مردم از دلتنگی!... دیگه نمی ذارم بری!

نفس لبخند زد.

- اگه بخوای هم نمیرم!

دستهای نفس را بالا آورد و ب*و*سید.

- ممنونم که اومدی... از ظهر صد بار زنگ زدم بهت. موبایلت که خاموش بود؛ تلفن خونه رو هم جواب نمی دادی. دلم شور می زد. دیگه شروع کرده بودم به همه زنگ بزنم!... کِی رسیدی؟

- حدود چهار ساعته... با یه عالم وسایل و هدیه!... به اضافه ی گاتای شیرین ِ خودم و یه جعبه نازوک!

راهی خندید.

- چندتا سورپرایز؟!... حالا تا بشینی و فکر کنی امشب دوست داری کجا بریم، من یه دوش می گیرم که از صبح سر ساختمونم.

نفس عقب رفت و سر تا پای راهی را نگاه کرد. یک ابرویش را بالا برد و به چانه اش دست کشید.

- بهت نمیاد کارگر باشی!

راهی دوباره خندید.

- کارگرت می شم، قربونت می شم، خرت می شم... تو فقط دستور بده عشق من!

موهایش را ب*و*سید.

- بشین، زود میام.

romangram.com | @romangram_com