#همسفر_گریز_پارت_250
چانه اش را بالا برد.
- معلوم نیست. با راهی میام.
آرتین گفت: گرما اذیتت نکنه؟
حس می کرد رابطه شان رنگ خاصی گرفته که فقط خودشان می فهمند. عذاب وجدان به وجودش سرازیر شد. شک نداشت رفتنش بهترین کار است.
گفت: نه... بیرون که نمیرم؟
آرتین سر تکان داد.
- به هر حال... مراقب خودت باش... تو خیلی به گرما حساسی.
نگاهش را از نگاه م*س*تقیم آرتین دزدید.
گفت: حتمن...
و فکر کرد اگر زودتر فرار نکند، وسوسه ی این نگاه، زندگی اش را نابود می کند.
زیر فشار ِ حضور آرتین، به زحمت به شوخی های آرمن و رها خندید و به رها گفت اگر شام می خواهد، تمامش کند!
با اینکه داشت از آرتین فرار می کرد، وقت خداحافظی، احساس کرد دلش نمی خواهد برود.
آرتین لبخند مهربانی زد.
- خوش باشین... به راهی خیلی سلام برسون.
کوتاه، دستش را فشرد و سریع بالا رفت.
با رها، شام را در رستوران پاتوق او خوردند. یک جعبه نازوک برای راهی گرفتند و به خانه رفتند. تا آخر شب گاتا درست کردند و نفس کوتاه و سر سنگین با راهی صحبت کرد. می خواست راهی را همچنان در برزخ نگه دارد تا پنج شنبه.
***
صبح خاتون هم آمد.
هدیه های تولد راهی را داد و کمک کرد وسایلش را بسته بندی کند. روی مبلها و وسایل، ملافه کشیدند و همگی با آقای سزاوار به فرودگاه رفتند.
از فرودگاه، تاکسی گرفت و به ویلای آقای سزاوار رفت که راهی آنجا اقامت داشت.
کلید را در آورد و وارد شد. موبایلش را روشن کرد و خبر رسیدنش را به رها داد و دوباره خاموش کرد.
سفارش کرده بود اگر راهی به آنها زنگ زد، بگویند از نفس بی خبرند.
با بدجنسی و شیطنت، می دانست راهی حسابی نگران می شود ولی دلش می خواست هم راهی را شوکه کند، هم بابت پایان نامه، بی حساب شوند.
خندید و وسایلش را در کمد گذاشت.
راهی معمولن ظهرها در دفتر ِ کارگاه می ماند و عصر بر می گشت.
سه ساعت وقت داشت. شیرینی ها را چید ، هدیه ها را روی میز گذاشت. تاکسی خبر کرد و رفت کیک و شمع گرفت و برگشت.
وقتی کارها تمام شد، با خیال راحت دوش گرفت و روی تخت افتاد.
به عکس خودش، کنار تخت، لبخند زد. احساس خستگی می کرد ولی هیجان اجازه نمی داد بخوابد.
به هیجانش خندید و بلند گفت: انقدر دلت تنگ شده؟!... آقای مهندس! قیافه ت دیدنیه امروز!
از آرامشش، تعجب می کرد؛ انگار دلش، از وسوسه ی آرتین ناامید شده باشد، فکرش حول و حوش راهی و زندگیشان می چرخید. همین حس، به خوشحال شدنش دامن می زد.
ساعت هفت بود که راهی، ماشین را پارک کرد.
نفس کنار در اتاق ایستاد. به پیراهن بلند رنگی ِ تنش نگاه کرد و لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com