#همسفر_گریز_پارت_249
راهی، حرفی از رفتن ِ نفس نمی زد. شاید به خاطر گرما یا قهر ِ یک هفته ای ِ نفس.
سبدهای خرید هر سه نفر پر شده بود. کیسه ها را در ماشین گذاشتند و به مرکز خرید رفتند. شکوفه با وسواس، یک پیراهن تابستانی گرفت.
"این خوبه... خنکه... اونجا مثل کوره گرمه. بچه هم دائم توی گرماست. "
کلاریس هم یک ست کراوات گرفت.
ته دلش می دانست در حق راهی، بی انصافی می کند ولی ذهن ِ بهانه گیرش نمی گذاشت این قهر یک هفته ای را بشکند. با همه ی این احوال، راهی شوهرش بود و نمی توانست مهربانی ها و توجهاتش را نادیده بگیرد؛ گذشته از آن، فقط سالی یکبار تولدش بود!
دلش نیامد چیزی نگیرد. یک زنجیر طلا سفید کوتاه برایش گرفت.
قرار کافه و قهوه تبدیل شد به رستوران و ناهار.
نفس بی میل غذا می خورد و به نصیحتهای مادرها گوش می کرد.
شکوفه که گفت " دیروز راهی زنگ زده بود" فکر کرد "حتمن خواسته گلگی کنه!"
کلاریس می دانست؛ وقتی راهی زنگ زد، داشتند با هم ترشی ِ دندور درست می کردند. در اصل داشتند برای نفس می گفتند.
- گفت من که درگیر پروژه های کیشم. طراحی داخلی کمتر شده. زیاد کار آماده ای نیست که نفس بخواد سرش گرم بشه... گفت توی خونه تنهاس، حوصله ش سر میره. رها هم جدیدن رفته ثبت نام کرده دوره ی نجات غریقی ببینه. بهم گفت بگید بیاد پیش شما. با خودتون ببریدش گردش و خرید و... ببینم؟ مگه اونهمه عجله نکردی دفاع کنی که بری پیش شوهرت؟ اگه اونقدر تند تند کارهاتو نمی کردی، راهی هم برنامه ریزی می کرد و بدون دلهره و استرس به موقع می رسید که اینطور براش اخم نکنی... حالا که تموم شده، نشستی توی خونه؟
نفس فقط گوش می کرد.
شکوفه و کلاریس، با نرمش، ترغیبش می کردند آشتی کند.
از دلسرد شدن راهی ترساندنش؛ از دامهایی که برای راهی ِ جوان و خوش قیافه و با این موقعیت وجود داشت، گفتند و از مشکلات زندگی و دلخوری ها و دعواهایی که نمک زندگی ست.
از شوهرهای خدابیامرزشان و اخلاقهایی که داشتند یاد کردند و در نهایت به این نتیجه رسیدند که " بیچاره راهی اصلن کاری نکرده؟ مگه خودش هواپیمای خصوصی داشته و تو، از یک ماه قبل گفته بودی فلان ساعت، فلان روز اینجا باش و نیومده؟... شوهرای مردمو نگاه کن؟ پسرای دور و برت رو نگاه کن؟ همین نوید که برادرته... اگر راهی مثل نوید بود دوست داشتی؟!"
و شکوفه نتیجه گیری را ختم کرد که " به خدا اگر قدر راهی رو ندونی، خریت می کنی!"
غروب که به خانه برگشت، نمی دانست به خاطر تعریفها و صحبتهای شکوفه و کلاریس بود یا چه؟ که با لیوان چای، روی مبل لم داد و به عکس راهی لبخند زد.
با اینکه از ته دل فراموش نکرده بود ولی به نظرش دلخوری اش کم رنگ شده بود وادامه اش فایده ای برای خودش و راهی نداشت. فقط به ور ِ بهانه گیر ذهنش فضا میداد تا نداشتن ِ آرتین را به رخش بکشد.
ساعتی در بالکن نشست و فکر کرد. به تولد راهی... به سورپرایز کردنش... به آشتی...
و از تصور ِ صورت ِ سرحال و متعجب راهی خندید.
آخر شب که خواست بخوابد، همه ی برنامه ریزی ها را کرده بود.
***
روز بعد به آژانس هواپیمایی رفت و برای پنج شنبه ظهر بلیط گرفت.
بعد به دفتر آقای سزاوار رفت و کلید دوم ویلا را خواست.
آقای سزاوار از دیدن نفس ِ خندان، ذوق کرده بود.
گفت: فردا خودم میام دنبالت تا فرودگاه برسونمت... هیچ حرفی هم نباشه!... وقت داری امروز یه سر به پدرجان بزنی عزیزم؟ دلتنگی می کرد. معلوم هم نیست کِی برگردی که؟! راهی که هفته ای یه بار می اومد، به خاطر تو بود. تو که پیشش باشی خبری از ما نمی گیرین دیگه.
نفس گفت از دفتر به دیدن خاتون و پدرجان می رود و از آقای سزاوار قول گرفت درباره ی رفتنش به راهی حرفی نزند.
تا عصر با پدرجان، خاتون و رها بود.
عصر همراه رها به شکوفه و کلاریس سر زد.
یک ساعتی کنارشان بودند.
وقت رفتن، صدای پسرها از استودیو توجهشان را جلب کرد. بیشتر دلش می خواست نوید را بیرون بکشد و خداحافظی کند تا اینکه پایین برود و دوباره آرتین را ببیند. اما رها بدون مکث پایین رفت و نفس را هم همراه خودش کشید و خبر مسافرت نفس را داد.
نوید گفت: کِی برمی گردی؟
romangram.com | @romangram_com