#همسفر_گریز_پارت_248


راهی آرام گفت: الان شوهر ِ بدقولت نیستم... دوستتم. با دوستت هم قهری؟

سرش را روی سینه ی راهی گذاشت و بغضش ترکید.

راهی ساکت، موهایش را دست می کشید.

آرام که شد، گفت: بیا دو تایی بریم سینما، یه فیلم مزخرف خنده دار ببینیم. با شوهر بَدت هم کاری نداشته باشیم. ها؟

نفس آرامتر شده بود. می خواست از آرتین فرار کند و به راهی پناه ببرد ولی راهی هم دلش را شکسته بود.

آرزو کرد کاش تنها بود.

راهی آرامتر گفت: صبح باید برگردم... نمی خوام وقتی میرم، اینطوری باشی خانومم.

سر تکان داد.

- باشه... ولی امشب فقط می خوام با دوستم باشم. به شوهرم بگو بره.

راهی مظلومانه گردنش را خم کرد و نگاهش کرد.

- اینهمه راه اومده پیشت... حداقل آخر شب باهاش آشتی کن.

آرام گفت: امشب نمی تونم...

راهی آرام لبخند زد.

- باشه... پس پاشو آماده شو.

***





سه شنبه صبح، شکوفه زنگ زد تا برای خرید با کلاریس، همراهشان برود.

حوصله اش سر رفته بود. رفت دنبال شکوفه و کلاریس.

عاشق خرید کردن با کلاریس بود. از بچگی همیشه همراهش برای خرید های روزانه و ماهانه اش می رفت.

از اینكه سر فرصت و دقیق در فروشگاه قدم می زد، لیبل ها را می خواند و در سبد ِ چرخدارش می گذاشت یا میوه ها را بی عجله انتخاب می کرد، ل*ذ*ت می برد.

شکوفه هم از وقتی بازنشسته شده بود، مثل کلاریس خرید می کرد.

پیش از آن، همیشه در کمترین زمان و با دستپاچگی، از روی لیست خرید می کرد و به خانه بر می گشت. حالا خرید برای هر دو نفرشان تفریح و سرگرمی بود.

شکوفه و کلاریس به نفس نگاه کردند و بعد به همدیگر.

شکوفه با احتیاط گفت: هنوز که اخمات تو همه؟!

نفس نمی خواست درباره اش صحبت کند.

کلاریس گفت: بعد از خرید، بریم یه کافه بشینیم، از این قهوه بخاری های بچه سوسولا بخوریم.

و خندید.

شکوفه گفت: مرکز خرید هم می خوایم بریم... می خوام برای راهی کادو بگیرم.

نفس نیم نگاهی به مادرش کرد.

شکوفه خیره به خیابان گفت: حتمن یادت رفته تولدشه... همین جمعه... اگر بیاد.

یادش نبود.

قبلن گفته بود " می خوام برای تولد راهی کیش باشم "

و شکوفه و خاتون گفته بودند " پس هدیه های ما رو هم تو ببر، همون شب بهش بده."

romangram.com | @romangram_com