#همسفر_گریز_پارت_247


تا دورترین سوسوی روشنایی های تهران نگاه کرد.

نسیم گرم آخر تیر ماه می وزید و با موهای روی پیشانی اش بازی می کرد.

راهی از پشت ب*غ*لش کرد.

- شامو بیارم توی بالکن؟

بدون حرکت و خیره به یکی از نقطه های پرنور ِ دوردست گفت: فرقی نمی کنه.

همانطور میان دستهایش، برش گرداند.

- نفس... باهام قهر نباش... طاقت ندارم...

چشم از نگاه ِ ملتمس راهی گرفت.

آرامتر گفت: از صبح زود رفتم فرودگاه... بلیط گیرم نمی اومد. نمی خواستم زنگ بزنم بهت بگم که ناراحت بشی... ساعت نه و نیم یه پرواز دیگه بود. با هر بدبختی بود، بلیط گرفتم. تا یازده و نیم باید می رسیدم پیشت ولی پرواز تاخیر داشت. تازه یازده بلند شد. نمی دونی با چه عجله ای خودمو رسوندم... منم می خواستم زودترکنارت باشم. دیروز دیر بهم گفتی. آژانسی که آشنام بود تعطیل کرده بود...

به آسمان نگاه کرد.

- خیلی حالم بد بود راهی... هر چقدر هم دلیلت منطقی باشه، نمی تونم فراموش کنم چقدر بهت احتیاج داشتم و تو نبودی... اونم روز به این مهمی... شاید تقصیر خودته که منو انقدر وابسته و لوس کردی...

نفس را محکم به خودش فشرد.

- معذرت می خوام... بدون اینکه بخوام، انقدر باعث ناراحتیت شدم...

عقب رفت.

- غذا نسوزه؟

موهای نفس را ب*و*سید.

- نه... الان میارم... تو همینجا بشین.

نشست.

راهی بشقاب غذا و وسایل میز را آورد.

- می خواستم امشب فارغ التحصیلی تو جشن بگیریم... همه چیزو خراب کردم.

سکوت ِ نفس را که دید، ساکت شد و غذایش را خورد.

ظرفها را جمع کردند و داخل رفتند.

راهی بشقابها را از نفس گرفت.

- انقدر حالت بد بود که یادت رفت هدیه تو باز کنی.

بسته را برداشت و گوشه ی مبل نشست. با دیدن دوربین، لبخند آرامی زد.

راهی از پشت کانتر گفت: دیگه از این جدیدتر و حرفه ای تر پیدا نمی کنی!

سرش را بلند کرد و با همان لبخند تشکر کرد.

یاد دوربینی افتاد که آرتین برایش گرفته بود.

چقدر ذوق کرده بود! همان وقت روشن کرده بود و عکس دو نفره را گرفته بود... همان شب که...

با بغض به حلقه اش نگاه کرد.

" کاش همون شب فهمیده بودم... حالا حتمن با آرتین، جشن فارغ التحصیلی رو می گرفتیم."

راهی کنارش نشست. اشک نفس چکید.

" چقدر امروز دوباره نگاهش گرم بود..."

راهی دستهایش را باز کرد. نفس بی حرکت، به دست راهی نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com