#همسفر_گریز_پارت_246


در آسانسور، بیشتر ِ وسایل را راهی برداشته بود.

نفس کلافه، دسته گل را پایین برد.

- این گلها چرا انقدر بوی بد میدن؟

راهی لبخند آرامی زد.

- وقتی تلخی هم برام شیرینی.

یکراست به دستشویی رفت. صورتش را آب زد؛ لباسهایش را بی حوصله درآورد و روی تخت افتاد.

راهی از کنار در نگاهش کرد.

- گرسنه ت نیست خوشگلم؟

صورتش را جمع کرد.

- نه...

راهی رفت برای خودش آبمیوه ریخت و با یک شیرینی خورد.

دوباره کنار در اتاق ایستاد.

پشت به در خوابیده بود.

آرام رفت کنارش. لحظه ای مکث کرد و بعد نشست.

متوجه تکان تخت شد ولی چشم باز نکرد.

راهی موهایش را نوازش کرد و آرام گفت: نفس... خوابیدی خانومم؟

حرکتی نکرد. صورت آرام ِ آرتین، جلوی چشمهای بسته اش بود.

راهی خم شد و ب*و*سیدش.

انقدر چشم باز نکرد تا واقعن خوابش برد.

***

بیدار که شد، غروب بود.

پتو را کنار زد و نشست. در ِ اتاق بسته بود و صدای آرامی از بیرون می آمد.

بلند شد و از اتاق خارج بیرون رفت.

راهی داشت غذا درست می کرد. نفس را که دید، لبخند زد.

- بهتری عزیزم؟

سر تکان داد و نشست. بوی خوش غذا، اشتهایش را تحریک کرد.

راهی گفت: گرسنه نیستی؟... شام میگوی مخصوص سرآشپز داریم!

گفت: چرا...

و فکر کرد " به همین راحتی یادش رفت؟!"

راهی دوباره لبخند زد.

- داری به چی فکر می کنی خانوم شاگرد اول؟!

گفت: هیچی...

و بلند شد به بالکن رفت.

دلخوریش هنوز کم نشده بود. فکر می کرد راهی می خواهد راحت از کنار بد قولی اش بگذرد.

romangram.com | @romangram_com