#همسفر_گریز_پارت_245


خاتون لبخند زد.

- جات خالی بود دفاع ِ نفسو ببینی.

همه آماده ی رفتن بودند.

آرتین وقت ِ خداحافظی، آرام به راهی گفت: خیلی استرس داشت. قبل از شروع جلسه هم حالش یه کم به هم خورد... حواست بهش باشه؛ اگه نیاز بود ببرش دکتر.

راهی به موهایش دست کشید و سر تکان داد.

- ممنونم... حتمن.

رها عکسها را جمع کرد.

نفس از همه تشکر کرد و پدرجان را ب*و*سید.

- ممنونم که اومدین... بهم انرژی دادین.

شکوفه نفس را ب*و*سید و آرام گفت: بدخلقی نکنی مامان؟ خودش که نمی خواسته دیر برسه؟ گ*ن*ا*ه داره اینهمه راه اومده.

سر تکان داد و زمزمه کرد.

- چه فایده انقدر دیر؟!

شکوفه لبش را گزید.

- جون ِ مامان اذیتش نکنی ها؟!

و سراغ راهی رفت.

کلاریس گفت: هنوز حالت سر جاش نیومده عزیز جان. یه چیزی بخور، بعد استراحت کن.

راهی دست دور شانه های نفس انداخت.

- مراقبش هستم... چشم... همش تقصیر شوهر بد قولشه!

رها کمکشان کرد گلها و وسایل را در ماشین نفس بگذارند و رفت.

تنها که شدند، قبل از اینکه راه بیفتند، راهی آرام گفت: نفس... می دونم ازم دلخوری... باید همون دیشب می اومدم...

بدون اینکه نگاهش کند، کمربندش را بست.

- مهم نیست... دیگه تموم شده.

راهی فرمان را فشرد.

- برای من تموم نشده...

عصبانیتش را پس زد.

- ولی برای من تموم شده... دفاع کردم و نمره گرفتم...

راهی مکث کرد.

- ... می دونم مهم این بود که امروز توی جلسه ی پایان نامه ی تو باشم و نبودم... ولی بذار توضیح بدم.

دوباره حال تهوع داشت.

پلکهایش را به هم فشرد و آرام گفت: بعدن راهی... بریم خونه... حالم خوب نیست...

راهی شانه اش را فشرد.

- چرا؟! بریم دکتر؟!

نفس کولر را روشن کرد و گفت: نه... بریم خونه.

راهی ساکت حرکت کرد.

romangram.com | @romangram_com