#همسفر_گریز_پارت_244
لبخند بی رنگی زد.
- ممنونم پدرجان.
استادها آمدند و خواستند نفس شروع کند.
دستگاه اسلایدشو را روشن کرد؛ همانطور که همه ی حواسش به در بود، عکسها را نشان داد؛ تک تک توضیح داد؛ جواب سوالات را مفصل داد؛ از پایان نامه ی تئوری اش دفاع کرد.
استرسش کم شده بود. فقط به صندلی ِ خالی ِ راهی نگاه می کرد و عصبی سر برمی گرداند. استادها با شوخی، به هیجان وعدم تمرکز نفس خندیدند و از کارهایش تعریف و تمجید کردند.
بعد خواستند همه بیرون بروند تا مشورت کنند.
در راهرو، به حرفها و خنده های نوید و آرمن و رها گوش می داد و چشمش به پله ها بود.
دوباره که به اتاق برگشتند، ژوری از کار نفس تشکر کرد و نمره ی نوزده و نیم را اعلام کرد.
نفس لبخند زد و نفس راحتی کشید ولی خوشحال نشد.
راهی در مهمترین روز ِ درسش، کنارش نبود.
همه تبریک گفتند و دست زدند و شیرینی و آبمیوه خوردند.
آقای سزاوار آرام گفت: راهی برای نرسیدنش دلیل موجهی داره؛ من مطمئنم.
چشمهای پر ِ نفس را که دید، ب*غ*لش کرد.
- مهم اینه که موفق شدی... همه مون بهت افتخار می کنیم عزیزم.
از پشت پرده ی اشک، آرتین را دید که با لبخند نگاهش می کرد.
پدرجان بلند گفت: دیر اومد ولی اومد!
نفس از میان ِ دستهای آقای سزاوار عقب رفت و به پشت سرش نگاه کرد.
راهی، با کیف و گل و بسته ای هدیه، نفس نفس می زد.
وارد شد؛ خیره به نفس و با نگاهی شرمنده سلام کرد.
نفس فقط دلش می خواست راحت بغضش را رها کند.
آرام گفت: تموم شد!
راهی لبخندش هم شرمنده بود.
با دست ِ پر، نفس را ب*غ*ل کرد و آرام گفت: معذرت می خوام نفسم... خیلی سعی کردم به موقع برسم...
نفس کمی عقب رفت و لبخندی بی روح زد.
گل و هدیه را گرفت و ساکت ایستاد.
رها سرحال گفت: راهی! نفس نوزده و نیم شد!
راهی دوباره لبخند ِ خجالت زده ای زد و شانه های نفس را گرفت.
استاد راهنمای نفس با شیطنت گفت: حالا دلیل استرس و بی حواسی خانوم لواسانی رو فهمیدیم!
و خندید.
آقای سزاوار کنارشان ایستاد.
- دیر کردی پسرم...
شکوفه یک قوطی آبمیوه باز کرد و به راهی داد.
راهی سر تکان داد.
- از شش صبح فرودگاهم... پروازم تاخیر داشت.
romangram.com | @romangram_com