#همسفر_گریز_پارت_243


آرتین آرام و گرم لبخند زد.

رها با خنده گفت: نفس زیادی استرس داره... از صبح بهش هزار بارگفتم اصلن نمی فهمی کِی تموم میشه...

آرمن که سراغ راهی را گرفت، آرام گفت: نمی دونم کجاست... موبایلشم خاموشه.

و بغض کرد.

همه با لبخند دلگرمی می دادند ولی نفس، غیر از استرس ِ دفاع و نیامدن ِ راهی، از حضور آرتین هم هول بود.

به آرتین و آرمن حرفی نزده بود اما می دانست کار نوید است.

نتوانست بنشیند. گفت: برم ببینم ژوری کِی میان؟

بیرون رفت و در راهرو قدم زد.

همکلاسی ها تک تک وارد می شدند.

آرتین کنارش ایستاد.

- نفس؟

جا خورد.

آرتین اخم آرامی کرد.

- چیه؟!... چرا انقدر به هم ریختی؟!... تو که خودتم می دونی کارت حرف نداره؟

به زحمت بغضش را فرو داد و فکر کرد " ببین چقدر نگرانمه؟ اونوقت راهی..."

آرام گفت: برو توی اتاق تا بیام.

و به طرف دستشویی دوید.

حالش به هم می خورد.

به رها لعنت فرستاد که در این اوضاع، به زور، شیرینی خامه ای را به دهانش گذاشته بود. اشکش در آمد.

" پس کجایی تو راهی؟!"

رها به در دستشویی زد.

- نفس؟... چته تو دختر؟!... درو باز کن.

به صورتش آب زد و در را باز کرد.

رها و آرتین ایستاده بودند.





رها ب*غ*لش کرد.

- دختر! آروم باش!

دستمالی به صورتش کشید.

رها شانه اش را فشرد.

- یادت نیست من چقدر بی خیال بودم؟... چیزی نیست... هم استادا و هم مهمونا، همه تو رو می شناسن و می دونن کارات بی نقصه... راهی هم تا بخوای شروع کنی، خودشو می رسونه.

نفس عمیقی کشید و همراهشان به اتاق برگشت.

پدرجان که ردیف اول نشسته بود، صدایش زد. دست سردش را گرفت و فشرد.

- موفق باشی دخترجان... به خدا توکل کن. خودش بهت انرژی میده و کمکت می کنه... موفق باشی عزیزم.

romangram.com | @romangram_com