#همسفر_گریز_پارت_242
راهی، آرنجش را روی میز گذاشته بود؛ انگشت اشاره اش را به لبهای خندانش چسبانده بود و با ل*ذ*ت، حرکات ِ نفس را تماشا می کرد. نگران ِ بی قراری و ناخوشی ِ پنهان شده پشت ِ صورت خندان نفس بود اما همین که تلاش نفس را برای خوب بودن می دید، خیالش راحت میشد.
صدای خنده اش بلند شد.
- فقط شامتونو که میل کردین، تشریف ببرین بخوابین! همسر ِ این خانوم، یه کم حسود هستن!
***
نفس انقدر با عجله کارهایش را تمام می کرد که استاد راهنما متعجب مانده بود.
ترس، همه ی زندگی اش را پر کرده بود؛ فقط می دانست باید از خودش و آرتین فرار کند.
وقتهای دفاع پر بود و با اصرار و دوندگی زیاد از مدیر گروه برای دوشنبه ساعت یازده صبح وقت گرفت.
بعد زنگ زد به راهی و خبر داد روز بعد تهران باشد.
رها تازه از کردستان برگشته بود و تا نفس زنگ زد، آماده شد و به خانه اش رفت.
دو هفته بود با خودش می جنگید.
سه بار برای چاپ عکسهای نهایی به تاریکخانه رفته بود.
پیش از رفتن، به شکوفه زنگ زده بود و انقدر حرف زده بود تا مطمئن شود آرتین نیست.
در این دو هفته، بهانه گیر شده بود.
تلفن ِ راهی که دیر می شد، بد اخلاق و عصبی می شد. بعد که راهی زنگ می زد یا جواب نمی داد یا طوری حرف می زد که راهی چند بار توضیح بدهد چرا آن روز تماس نگرفته و کارش زیاد بوده.
راهی، همه را پای عجله اش برای پایان نامه و استرس می گذاشت و فکر می کرد دوری شان از هم، دلیل اینهمه تعجیل نفس باشد که برای رفتن کنارش، انقدر تلاش می کند.
دائم فکرش را کنترل می کرد تا سراغ آرتین نرود ولی می رفت.
به اینکه اگر آرتین به جای راهی بود، بیشتر اهمیت می داد.
به اینکه اگر با آرتین ازدواج کرده بود، کارش را تعطیل می کرد و به نفس کمک می کرد... بعد، از فکرش پشیمان می شد. کلافه، راه می رفت؛ گریه می کرد؛ سی دی ویولن سل ِ آرتین را می گذاشت و به هق هق می افتاد.
به خدا گلایه می کرد که چرا اینطور خواسته... خودش هم متوجه نشده بود که همه ی وقتش، حتا وقتی درگیر پایان نامه بود، در حال مقایسه ی راهی و آرتین بود و اینکه اگر با آرتین عروسی می کرد، چقدر خوشبخت تر و عاشق تر بود.
به خاطر همین آشفتگی ها می خواست زودتر از شر درس راحت شود و از تهران فرار کند.
***
صبح دوشنبه، با رها به دانشگاه رفت.
از وقتی بیدار شده بود، استرس داشت.
منتظر بود راهی تماس بگیرد و بگوید در حال سوار شدن به هواپیماست و زودتر از بقیه می رسد.
رها هر کاری کرد، نتوانست کمی آرامش کند.
کمکش کرد اتاق دفاع را آماده کند.
شیرینی ها را چید و گلهای زرد ِ و*ح*ش*ی را در گلدان گذاشت.
صندلی ها را آماده کردند و نفس، با دلهره چند بار عکسها و نوشته هایش را مرور کرد.
ساعت یازده، اول از همه، نوید و شکوفه رسیدند و بعد، خاتون و آقای سزاوار و پدرجان.
به موبایل راهی زنگ زد.
خاموش بود.
استرسش بیشتر شده بود.
دوباره که به اتاق برگشت، آرمن و لوسینه و کلاریس هم آمده بودند.
از دیدن آرتین دستپاچه شد.
romangram.com | @romangram_com