#همسفر_گریز_پارت_241
نفس دوباره خندید.
- وای...مرسی راهی...
پیراهن را بلند کرد و جلوی صورتش گرفت.
- خیلی قشنگه.
خواست عروسک را هم بگیرد.
راهی باز دستش را عقب برد.
- بپوشش!
نفس با لبخند، پیراهن را پوشید. چرخی زد و روبه روی راهی ایستاد.
راهی ابروها و چانه اش را بالا برد.
- ماه شدی... حالا اینم عروسکت!
نفس، عروسک و راهی را با هم ب*غ*ل کرد.
- مرسی... جفتشون خوشگلن.
راهی خندید.
- نه به خوشگلی ِ خانوم ِ من!... جای راهی، حسابی توی عروسکهات خالی بود! گرفتمش که راهی هم داشته باشی.
نفس پلکهایش را ناآرام به هم فشرد و عقب رفت.
- دارم! راهی فقط یکیه!
راهی با ل*ذ*ت به چشمهای براق نفس نگاه کرد که هنوز سعی داشت ناخوشی اش را پنهان کند. نفس دستش را گرفت.
- بیا، غذا سرد میشه... استیک با سایر مخلفات!
راهی، موهای نفس را از شانه اش کنار زد.
- شامو که توی بالکن نمیدی بخوریم، بستنی هم که بیرون می ریم؛ حداقل آخر ِ شب، دو تا لیوان چای توی بالکن ببریم. کنار هم شهرو تماشا کنیم و ستاره ها رو بشمریم.
نفس جلوتر بیرون رفت.
- چشم! به شرط اینکه بعدش لالایی یادت نره!
راهی از پشت ب*غ*لش کرد.
- چشم! به شرط اینکه بعدش خوابت نبره!
نشست.
- آخرین امتحان چطور بود؟
نفس شمع روی میز را روشن کرد.
- خوب بود... دیگه چیزی نمونده تا همراهت بیام کیش.
راهی تکه ای قارچ به دهان گذاشت.
- عجله نکن... بذار گرمای هوا کمتر بشه... اذیت میشی.
رو به رویش نشست.
- وقتی ازت دورم، اذیت میشم... خیالت راحت باشه! از زیر باد کولر تکون نمی خورم!
عروسک را روی صندلی کنارش نشاند. باید فکرش را همانجا و در همان لحظه نگه می داشت. باید باز همه ی احساسش را می فرستاد پشت ِ درونی ترین لایه های وجودش، تا اینبار، زندگی اش را حفظ کند.
- خوش اومدین! اتفاقن من و همسرم هم امشب تنها بودیم. چه کار خوبی کردین تشریف آوردین!... استیک که دوست دارین؟!... دیگه باید ببخشید! هفته ی دیگه جبران می کنم! بفرمایید؛ سرد میشه...
romangram.com | @romangram_com