#همسفر_گریز_پارت_240
- حالت خوب نیست؟!
نفس خودش را سرزنش کرد که آنقدر خوابیده و کمی صورتش را آرایش نکرده که راهی متوجهش نشود.
مردد گفت: الان خوبم... زن ِ گرماییت، دوباره گرمازده شده بود!
راهی به موهای نفس دست کشید.
- چرا قربونت برم؟ مگه توی گرما بودی؟!
دوباره با تردید گفت: دنبال کارای پایان نامه م بودم...
راهی نگران نگاهش می کرد.
- الان خوبی؟!
دوباره لبخند زد؛ باید فکرش را همانجا و برای راهی نگه می داشت... باید بعد از ظهر را فراموش می کرد.
- مگه میشه شما از راه برسی و من خوب نباشم؟! خوش اومدی... خسته نباشی.
راهی لبخند مهربانی زد: مگه میشه شما رو ببینم و خسته باشم؟... هر چند... چشمات میگه هنوز خوب ِ خوب نیستی.
نفس را ب*و*سید و سرحال گفت: آخِی! نفسم جا اومد!
نفس عقب رفت.
- دوش بگیری نفست بیشتر جا میاد... تا بیای، غذا رو آماده می کنم.
راهی با وسایلش به اتاق رفت.
صدای دوش که آمد، نفس کنار کانتر ایستاد.
به سوئیچ نگاه کرد و یاد آرتین افتاد.
" نه... آرتین نه!... راهی اومده... نباید چیزی بفهمه... هم برای من بد میشه، هم آرتین."
گوشتها را سرخ کرد؛ سالاد درست کرد و میز را چید.
راهی با حوله بیرون آمد.
- هوم! داره بوهای خوب میاد!
نفس با شرمندگی گفت: امشب برات سورپرایز ندارم... حتا نتونستم برم خرید کنم...
راهی خم شد و از آن سوی کانتر، نفس را ب*و*سید.
- در عوض، من برات سورپرایز دارم!... کی گفته همیشه تو منو سورپرایز کنی؟!
به اتاق رفت.
- همه رفتن کرج. موندم فردا با هم بریم... وای راهی! انقدر ه*و*س بستنی کرده بودم؟ اونم یادم رفت بگیرم با هم توی بالکن بخوریم.
راهی گفت: بعد از شام می ریم می خوریم... اینم سورپرایز شما!
از دور، عروسک ِ بزرگی را بالا گرفت.
خندید و به طرفش رفت.
راهی عروسک را عقب گرفت.
- نه!... اول بیا اینو ببین، بعد عروسک!
روی تخت، پیراهن تابستانی بلند ِ رنگی، باز شده بود.
romangram.com | @romangram_com