#همسفر_گریز_پارت_239


آرتین سریع بیرون رفت.

دوباره نشست.

خیره شد به عکس ِ دو نفره شان و به فکر رفت.

به خودش که آمد، ساعت شش بود.

سریع تلفن را برداشت و شماره ی راهی را گرفت.

خاموش بود.

ناامید، لحظه ای ایستاد. لباسهایش را درآورد و به حمام رفت.

خرید نکرده بود. حوصله هم نداشت.

فکر کرد " شب به راهی چی بگم؟! اصلن بگم؟!"

گوشتهای استیکی را از فریزر بیرون آورد و ادویه زد. هنوز بی رمق بود.

جارو زدن و تمیز کردن ِ شیشه ها هم مانده بود.

قهوه درست کرد و لباس پوشید.

قهوه را حسابی شیرین کرد و خورد.

روی کاناپه دراز کشید و خیره شد به عکس ِ سیاه و سفید که در آن، با لبخند، سرش را به سر ِ راهی تکیه داده بود. نگاهش روی دستهای حمایتگر ِ راهی ماند که او را در بر گرفته بود. راهی چیزی برایش کم نگذاشته بود؛ هم دوستش بود، هم شوهرش و هم پدرش... آرتین هم سالها...

سریع فکرش را برگرداند؛ به چشمهای مهربان ِ راهی چشم دوخت. همیشه در نگاهش محبت و عشق را می دید؛ چشمهای راهی، مهربانی را فریاد می زد... مثل ِ نگاه ِ آرتین، همان روز که تاریک خانه را...

کلافه، سرش را روی کوسن فشرد و از رسیدن ِ روزی ترسید که راهی همه چیز را بفهمد... از لحظه ای که چشمهایش سرد شود و دستهایش، دیگر پناهگاه ِ بی پناهی اش نباشد.

زمزمه کرد: الان مهمه راهی... تو مهمی... واقعیت مهمه؛ نه رویاها و خیالات ِ من و ...آرتین... این خونه و من و تو واقعی هستیم، نه فکرای بیخود و بی نتیجه... خدایا... بازم کمکم کن زندگیمو حفظ کنم... کمکم کن راهی نفهمه... کمک کن بازم آرتین و حرفای امروزو فراموش کنم... به خاطر ِ راهی... به خاطر ِ قلب ِ پاکش.

***

***

از صدای چرخش کلید، بیدار شد و نشست.

راهی با کیف و کیسه ای بزرگ وارد شد.

خانه تاریک بود. کلید برق را زد.

نفس بلند شد.

- سلام!

راهی جا خورد.

- سلام عزیزم... کجایی از ظهر؟! ترسیدم...

کیف و نایلون را زمین گذاشت.

نفس، سعی کرد حافظه اش را از اتفاقات بعد ار ظهر پاک کند. لبخند زد و میان دستانش رفت؛ دستهایی که مهربان بود و حمایتگر.

نفس عمیقی کشید و حس کرد چقدر حالش بهتر شده.

راهی ب*و*سه ای به موهایش زد.

- چرا خونه تاریک بود؟ فکر کردم بدون ماشین رفتی.

نفس، عقب رفت و باز لبخند زد.

- خواب بودم!

لبخند ِ راهی رفت.

romangram.com | @romangram_com