#همسفر_گریز_پارت_238


آرتین وسایل را گوشه ای گذاشت و کنارش نشست.

- بهتر شدی؟

نفس بی حال سر تکان داد.

- فن ها رو روشن کن.

آرتین فن را روشن کرد و به آشپزخانه رفت.

آب قند درست کرد وبرگشت.

- اینو بخور، اگه بهتر نشدی می ریم دکتر.

به ساعت نگاه کرد؛ پنج بود.

نیمی از لیوان را خورد و همانطور کج شد و سرش را روی دسته ی نرم ِ مبل گذاشت.

تلفن زنگ زد و روی پیغامگیر رفت.

" نفسم؟ هنوز نیومدی قربونت برم؟ خانوم ِ حواس پرت خوشگلم! باز کجا رفتی یادت رفته زنگ موبایلتو باز کنی؟ یه کوچولو به دلشوره افتادم... رسیدی زنگ بزن... موبایلم تا شش روشنه. .. شش پرواز دارم... دارم پرپر میشم ببینمت... می خواستم بپرسم چیز خاصی لازم نداری؟... منتظرم... دوسِت دارم."

آرتین معذب از شنیدن ِ حرفهای خصوصی ِ راهی، به صورتش دست کشید و کنار پنجره رفت.

نفس فکر کرد " اگه آرتین شوهرم بود هم، اینطوری مهربون باهام حرف می زد؟!"

چشمهایش را بست و به حال ِ به هم ریخته اش و رسیدن راهی فکر کرد.

به راهی چه می گفت؟! باید دروغ می گفت؟!

- بهتری نفس؟

چشم باز کرد.

به ساعت نگاه کرد و به صورت آرتین.

- آره... خوبم.

نشست.

- مگه شاگرد نداری؟

آرتین هم به ساعت نگاه کرد.

- چرا... می خوام خیالم راحت بشه بهتری.

لبخندی زورکی زد.

- خوبم... ممنونم منو رسوندی... برو به کلاست برس.

آرتین سر تکان داد.

- سوئیچ روی کانتره. یه زنگ هم به راهی بزن؛ نگرانه...

ایستاد.

چشمهایش سیاهی رفت. لحظه ای چشم بست تا همه چیز عادی شد.

- باشه... سوئیچو بردار با ماشین برو؛ گرمه.

آرتین کنار در ایستاد.

- نه... نمی خوام راهی چیزی بفهمه... نفس... قول دادی... تو خوشبختی... مراقب زندگیت باش.

نفس بغض کرد.

- باشه...

romangram.com | @romangram_com