#همسفر_گریز_پارت_237


سر تکان داد.

- نه... راهی می خواد بیاد... خیلی کار دارم.

آرتین لحظه ای به صورت ِ سفید و بی روح ِ نفس نگاه کرد.

- پس خودم می رسونمت.

نفس بی تعادل بلند شد.

آرتین کیف و کلاسورش را برداشت و بازویش را گرفت.

- بریم.

او را در ماشین نشاند؛ رفت کلیدهایش را برداشت و برگشت.

نفس ساکت به عروسک ِ جلوی ماشین خیره بود و به روزی فکر می کرد که عروسکها را از پسرها عیدی گرفته بود.

خودش هم به آرتین ادکلن هدیه داده بود.

آرتین نگران گفته بود" مادربزرگم می گفت عطر دوری میاره."

آن روزها، نگاه ِ آرتین، گرم و مهربان بود.

فکر کرد " شاید اون چیزی که همیشه فکر می کردم گرمی و مهربونیه، همون عشقش بوده که بعد، سرد و بی روح شد."

هر دو ساکت بودند.

آفتاب ِ داغ، داشت دستهای نفس را گرم می کرد ولی به تهوع و گیجی اش اضافه می شد.

در پارکینگ، بالاخره به حرف آمد.

- طبقه ی منفی دو... پارکینگ "هجده ب"

آرتین ماشین را پارک کرد و وسایل نفس را برداشت.

نفس از بوی اگزوزی که در پارکینگ بود حالش بدتر شد.

ساکت سوار آسانسور شدند و بالا رفتند.

صورتش جمع شد و پلکهایش را به هم فشرد.

آرتین شانه اش را گرفت.

- نفس؟ خوبی؟!

آرام گفت: حالم به هم می خوره...

آرتین نگران و دلواپس گفت: فشارت خیلی پایینه... برای اونه... برگردیم بریم دکتر؟

می دانست همیشه نفس، وقتی استرس دارد اینطور میشود.

از بچگی با هر دلهره و اضطرابی به هم می ریخت





نفس به شماره ی طبقه نگاه کرد و آرزو کرد زودتر به هجده برسند.

آرتین کلید ِ نفس را درآورد و سریع در را باز کرد.

نفس به دستشویی دوید و حالش به هم خورد.

آرتین پشت در ایستاد و م*س*تاصل گفت " لعنت به تو آرتین."

با صورت ِ خیس بیرون آمد و روی مبل افتاد.

romangram.com | @romangram_com