#همسفر_گریز_پارت_236


آرتین دستهایش را فشرد.

- نفس... تو راست گفتی... م*س*ت بودم... پرت و پلا گفتم...

نگاهش کرد.

آرتین سرش را پایین انداخت.

- نفس... ما نباید این حرفا رو می زدیم... فقط گذشته مرور شد و چیزایی رو فهمیدیم که دونستنش، فرقی به حالمون نمی کنه... من که... عادت کردم... خوب و بد... دارم همینجوری زندگی می کنم... تو هم که با راهی خوشبختی... زندگیت خدا رو شکر هیچی کم نداره... بیا همینجا، همه ی این حرفا رو فراموش کنیم... فکر کردن بهش، غیر از حسرت خوردن، هیچ نتیجه ای نداره... همه رو بذار به حساب زیاده روی ِ من... باشه؟

خودش هم حس کرد از هردویشان کاری محال می خواهد ولی فعلن مهم نفس بود که آرام شود.

نفس از سرگیجه و تهوع، چشمهایش را بست و فکر کرد " مگه میشه؟! ... فراموش کنم تو به خاطر من، عمو ادیکو به کشتن دادی... در واقع من باعث ِ سکته ی عمو ادیک شدم... فراموش کنم سالها دوستم داشتی و من نمی دونستم... عشق تو رو توی دلم کشتم تا از فکرت بیرون بیام و به راهی بچسبم...

حالا فهمیدم همه ی اون روزها داشتی با حسرت، به من و راهی نگاه می کردی. اون شب که گفتی عاشق شدی، منظورت من بودم... وای که اگه می فهمیدم... اگه الان با هم عروسی کرده بودیم، چقدر عاشق و خوشبخت بودیم... هر لحظه اراده می کردم، برام صدای ساز محزونتو در می آوردی... می اومدی توی غارم و کمکم می کردی عکسهامو چاپ کنم... وقتهایی که شاگرد داشتی، برات قهوه درست می کردم تا خستگیت در بره... بیچاره راهی... تازه داشتم به خودم امیدوار می شدم..."

احساس گ*ن*ا*ه کرد.

با راهی خوشبخت و آرام بود... راهی مهربان و محکم بود. وقتهایی که روی دست بلندش می کرد، مثل بچه ای که پدرش ب*غ*لش کرده، احساس شادی و امنیت می کرد.

همیشه کنار راهی، خیالش از همه چیز راحت بود. ولی از حالا به بعد هم همین احساس را داشت؟!

حالا که از دل ِ آرتین خبردار شده بود، باز هم می توانست احساس آرامش کند و بی خیال، با راهی زندگی کند؟ هر بار آرتین را ببیند و همه ی حرفهای آن روز را نشنیده بگیرد؟ حسرت نگاه آرتین را تماشا کند و آه نکشد که کاش آرتین به جای راهی بود؟ اگر نمی توانست...؟... اگر راهی می فهمید... اگر تکیه گاهش را از دست می داد...؟

نه... نباید می گذاشت زندگی اش نابود شود... نباید همدیگر را می دیدند... باید از آرتین فاصله می گرفت... خواست فکرش را به آرتین بگوید.

" آرتین ما نباید دیگه همدیگه رو ببینیم."

همان لحظه فکر کرد " اگه بگم، دوباره برای دور شدن از من، می ره... کلاریس چی؟ همه ی دلخوشیش آرتینه..."

فکر کرد خودش کمتر بیاید... وقتهایی بیاید که آرتین نباشد... ولی نمیشد.

تاریکخانه... باید زودتر پایان نامه را می داد و با راهی می رفت.

حداقل چند ماه دور بود... شاید اینطور، فقط کنار ِ راهی، دوباره همه چیز را فراموش می کرد... باید می رفت...

- نفس... تو داری به چی فکر می کنی؟

نگاهش کرد.

آرتین گفت: قول بده همین حالا، همه ی حرفا رو فراموش کنی... هر دومون قول بدیم...

فکر کرد " می خوام برم... ازت فرار کنم."

و سر تکان داد که "باشه"

آرتین نفس راحتی کشید.





- دراز بکش برم برات آب قند بیارم... رنگت پریده.

آرام گفت: نه... خوبم.

آرتین دستش را فشرد.

- بریم دکتر؟ انگار فشارت خیلی پایینه.

دوباره گفت: خوبم.

نفس عمیقی کشید و پلکهایش را فشرد تا سرگیجه و تهوع بهتر شود.

- می خوام برم خونه.

آرتین نگران گفت: حالت خوب نیست... صبر کن بهتر بشی.

romangram.com | @romangram_com