#همسفر_گریز_پارت_235




نفس میان گریه نالید: تو باید می گفتی آرتین... می گفتی تا هردومون انقدر عذاب نمی كشیدیم.

آرتین بی انرژی و آرام گفت: دیر شده بود... من به خاطر خودم و زندگیم، پدرمو کشتم... با خودخواهی ِ تمام، حق رو به خودم دادم و باعث مرگش شدم... از دل ِ تو خبر نداشتم... ولی نمی دونم... اگر خبر هم داشتم، باز بهت می گفتم یا نه... داشتم گریه های مامانمو می دیدم و تابوت بابامو... می دیدم من باعثش شدم و کسی نمی دونه...

چشمهاش از اشک سوخت. چند بار پلک زد تا اشک را پس بزند ولی موفق نشد.

- اگر من ناراحتش نمی کردم، الان زنده بود... مامانم تنها و شکسته نشده بود... چیزی که کسی نمی دونست و فقط داشت خودمو زجر می داد... فقط دلم می خواست من به جاش بمیرم تا راحت بشم... تا هنوز زنده باشه.

اشکهایش را پاک کرد.

- دلم می خواست انقدر شهامت داشتم که به مامانم بگم من بابا رو کشتم؛ تا ازم متنفر بشه؛ تا دیگه نگرانم نباشه...دلش برام نسوزه... زنده مونده بودم و داشتم هر ساعت می مردم... دیگه نمی تونستم به خودم فکر کنم... شب ژانویه، دیدم همه دارن از شما صحبت می کنن. راهی حلقه دستت کرد... حتا دیگه از سرم هم نگذشت که به تو یا هرکس، حرفی از دلم بزنم... شاید اگر کسی غیر از راهی بود، مانع می شدم ولی راهی خیلی خوب بود... دیدم من که زنده ام و دارم با عذاب ِ کشتن ِ پدرم شکنجه میشم، شاید گذشتن از اون همه سال عشق ِپنهانی، تاوان گ*ن*ا*هم باشه... شاید خدا می خواست جلوی چشمم، تو با یکی دیگه ازدواج کنی تا اینطوری مجازات بشم... من گ*ن*ا*ه کرده بودم و داشتم تاوان پس می دادم... ولی بعد از یه مدت، دیدم نه توان دیدن ِ خونه ی سوت و کوری رو دارم که خودم گرما رو ازش گرفته بودم، نه طاقت ِ دیدن ِ تو و راهی رو... همَتون برام مثل جون عزیز بودین... تو، مامانم، خاله شکوفه، نوید، آرمن... حتا راهی که همه ی عشق و رویاهامو ازم گرفته بود... ولی نتونستم بمونم... داشتم عذاب می کشیدم؛ چه اینجا، چه ارمنستان. ولی اونجا حداقل دور بودم؛ مامانم هر روز منو نمی دید؛ من هر روز تو رو نمی دیدم...

مشت ِ گره کرده اش را آرام به زانویش کوبید.

- ولی نذاشتن تنها با درد خودم بمونم... دوباره منو کشیدن اینجا که هر روز این خونه رو بدون بابام ببینم و فکر کنم می تونست مثل همیشه، از این حیاط رد بشه و بره سر کار... می تونست دلخوشی ِ مامانم باشه و با هم قرمز پلو بخورن و بخندن... منو کشیدن اینجا که هر روز، جای خالی تو رو ببینم... توی ماشین، توی غارت، توی اتاقها... به خدا نفس، اگر الان از یه چیز خوشحال هستم، دیدن ِ خوشبختی ِ توئه... وگرنه همه ش عذابه... همه چیزش...

هر دو ساکت شدند.

اشکهای صورت ِ نفس، خشک شده بودند و خیره به زمین، به همه ی لحظه هایی فکر می کرد که کنار آرتین بوده و نمی دانسته او هم دوستش دارد.

سکوتشان طولانی و سنگین شده بود ولی نه سعی می کردند حرفی بزنند، نه حرکتی کنند.

صدای زنگ ِ موبایل ِ نفس، از کیفش بلند شد.

آرام سرش را گرداند و به کیفش نگاه کرد.

آرتین دست دراز کرد و موبایل را بیرون آورد.

کنار نفس ایستاد و گوشی را به طرفش گرفت.

نفس، بی حس و بدون عجله، گوشی را گرفت.

راهی بود.

به اسم ِ راهی، روی صفحه ی موبایل خیره شد تا زنگش قطع شد.

آرتین آرام صدایش زد.

سرش را که بلند کرد، حس کرد آرتین و استودیو دور سرش می چرخند.

آرتین کنارش نشست اما نمی دانست چه بگوید.

چشمهایش را بست و تکیه داد تا سر گیجه اش بهتر شود.

دوباره ساکت شدند. طولانی و کشدار.

بی اراده لرزید.

آرتین آرام گفت: حالت خوبه؟!

چشم که باز کرد، دوباره همه چیز می چرخید.

چشمهای آرتین قرمز بود و نگران.

سر تکان داد که " آره"

آرتین دستهایش را گرفت.

- چقدر سردی... فشارت افتاده.

چشمهایش را بست و باز سر تکان داد که "نه".

در سیاهی ِ چشمهای بسته اش هم، چشمهای قرمز آرتین را می دید.

داشت تاب می خورد؛ با مبل و آرتین.

romangram.com | @romangram_com