#همسفر_گریز_پارت_234
" نه... نباید حرف می زدی... نباید به نفس هم می گفتی... چطور متوجه نشدی؟!"
نفس می خواست بگوید " چرا با سلامت و زندگی ِ ادیک بازی کردی؟ چرا گفتی من؟!"
ولی هنوز به چیزی که شنیده بود، اطمینان نداشت.
آرتین عصبی بلند شد.
با دستهای لرزان، سیگار دیگری روشن کرد و کنار در ایستاد.
نفس مبهوت و نا آرام گفت: جواب بده...
آرتین ساکت بود.
بلند گفت: با توام... درست حرف بزن بفهمم.
آرتین عصبی برگشت و او هم بلند گفت: دیگه چی رو می خوای بفهمی؟...نباید می گفتم ولی گفتم...
نفس، کمک و همدردی را فراموش کرده بود.
- چرا با جون ِ پدرت بازی کردی؟... چرا گفتی من؟!... اصلن تو حالت خوبه؟!... م*س*تی، داری پرت و پلا میگی...
صدای آرتین بالاتر رفت.
- پرت و پلا نمی گم... نمی خواستم با جونش بازی کنم... من فقط حرف دلمو زدم... فکر کردم پدرم بهتر از هر کس منو می فهمه... تو از حرفم شوکه شدی... وقتی بهت گفتم، حالت به هم ریخت... ولی نه اون شب، نه فرداش هیچی نگفتی... شب ِ تولدت، بی خیال و راحت بودی؛ می خندیدی... فکر کردم فهمیدی و راضی هستی... برام مشکل بود بهت بگم ولی گفتم... نفس... من نمی خواستم بابام چیزیش بشه... من فقط ازش کمک خواستم...
نفس احساس ناتوانی می کرد. دلش می خواست کسی مثل راهی، به فکرش کمک کند شاید بفهمد.
انگار با خودش حرف می زد.
- تو گفتی لاریسا رو دوست داری و می خوای باهاش ازدواج کنی...
آرتین سیگار را زیر پا خاموش کرد و م*س*تاصل گفت: من کِی گفتم لاریسا؟!... نفس ... من اصلن اسمی از لاریسا بردم؟!
نفس بی حرکت نگاهش می کرد.
آرتین رو به رویش نشست و به موهایش چنگ زد.
- من گفتم عاشقم و می خوام ازدواج کنم... بعد راهی اومد و حال ِ تو بد شد... من فقط نمی دونستم چطور باید بهت بگم... فکر کردم فهمیدی که به هم ریختی...حالا داری می گی فکر کردی منظورم لاریسا بوده...
نفس بلند فکر کرد.
- تو همش با لاریسا بودی... همه از شما دو نفر حرف می زدن... تو گفتی عاشق شدی... من می دونستم لاریساست.
آرتین با بغضی که باز صدایش را خش انداخته بود، دوباره بلند گفت: من با لاریسا کاری نداشتم... تو رو گفتم... بعد از سالها، خواستم بگم... اگر راهی نمی اومد، بازم صبر می کردم ولی ترسیدم از دست بدمت...
درد کهنه ی نفس تازه شده بود. فکر می کرد همه چیز برایش بی تفاوت شده و فقط راهی در قلبش مانده. اشکش سرازیر شد.
- بعد از سالها؟... من... من حالم بد شد، چون فکر کردم همه چیز تموم شد... فکر کردم از دست دادمت...
آرتین ماتش برد.
- نه...
دوباره داد زد: نه...نه...خدایا!... این چه بازی ِ مسخره ایه؟! که حالا... بعد از اینهمه وقت باید جلوی هم بشینیم و بفهمیم هر دو یه چیز می خواستیم...
نفس عصبی داد زد: چرا دیگه حرف نزدی؟... چرا بهم نگفتی لعنتی؟... حالم ازت به هم می خوره... سکوت کردی تا هر دومون عذاب بکشیم...
پشت دستش را محکم به صورتش کشید.
- به جاش از راهی تعریف کردی که پسر خوبیه... دوستم داره... آرتین ازت متنفرم...
صدای راهی در گوش آرتین زنگ می زد که گفته بود " نفس آدم توداریه... احساساتشو بروز نمیده... فقط احساسات سطحی شو به زبون میاره."
و آرتین در دل پوزخند زده بود که راهی نفس را نمی شناسد. حالا می دید راهی، نفس را بهتر از خودش می شناخته.
romangram.com | @romangram_com