#همسفر_گریز_پارت_233


این سد ِ م*س*تحکم، با تلنگر ِ نفس، شکسته شد. حالا فقط می توانس خود را به جریان ِ آب بسپارد.

نفس مطمئن شد آرتین به خاطر م*س*تی، هذیان می گوید.

همانطور نگران، شانه های آرتین را عقب کشید.

- تو حالت خوب نیست... انگار زیادی خوردی...

آرتین م*س*تاصل نالید: کشتمش... حالا دارم هر لحظه شکنجه میشم... بدترین شکنجه... عذاب وجدان.

نفس دو طرف ِ صورت ِ خیس ِ آرتین را نگه داشت و آمرانه گفت: آروم باش... تو الان م*س*تی... پدرت سکته کرد... تو مقصر نیستی... یه اتفاق بود که ممکنه برای هرکس پیش بیاد.

آرتین با شدت سرش را تکان داد.

- من م*س*ت نیستم... اتفاق نبود... من قاتل پدرم هستم... باور کن نفس...

نفس داشت از رفتار ِ آرتین می ترسید. سعی کرد آرام باشد.

- هِی تکرار نکن آرتین... پدرت تنها بود... توی خونه تنها بود که... سکته کرد...

آرتین با کف دستها، زانوهایش را فشرد و عصبی گفت: دارم بعد از اینهمه وقت، برای تو می گم... به هیچ کس نگفتم؛ نتونستم بگم... من پیشش بودم... من باعث سکته کردنش شدم.

از بغض می لرزید.

نفس با اخم و ترس به نیمرخش خیره مانده بود.

آرتین درست مثل بیماران ِ روانی رفتار می کرد... درست مثل جنایتکاران ِ فیلمها که از شدت عذاب وجدان، به جنون رسیده اند و اعتراف می کنند.

ترسیده زمزمه کرد: ولی تو پایین بودی... از صدای جیغ ِ خاله کلاریس اومدی بالا...

آرتین انگشتانش را در هم قفل کرده بود ومی فشرد.

صدایش می لرزید.

- وقتی سکته کرد، نه.... قبلش... عصر... با لاریسا رفتم بیرون... وقتی رسوندمش، رفتم مغازه پیشش... باهاش حرف زدم... خیلی بیشتر... از اون که فکر می کردم... به هم ریخت... داد و بیداد راه انداخت... تهدیدم کرد... گفت از داشتن ِ پسری مثل من، از خودش خجالت می کشه... گفت اینهمه سال، در موردم اشتباه فکر کرده... گفت یا خانواده یا نفس... گفت به راحتی، مثل دندون ِ لق، منو می کنه و دور میندازه... انگار از اول نبودم...

نفس سردرگم گفت: مگه چی گفتی که انقدر به هم ریخت؟!

آرتین صورتش را با دستهای لرزانش پوشاند.

- همون حرفی که به تو گفتم... فقط می خواستم ازدواج کنم... فقط... من باعث شدم سکته کنه؛ اونطور ناگهانی و سریع...

نفس نمی فهمید. همچنان سردرگم بود. مغزش کار نمی کرد تا شنیده هایش را بفهمد.

- تو که حرف بدی نزدی؟! عمو ادیک که لاریسا رو دوست داشت؟ چرا مخالفت کرد؟!

آرتین درمانده به نفس نگاه کرد. چشمهایش قرمز شده بودند و مثل دستها و صدایش می لرزیدند.

- لاریسا کیه؟... بهش گفتم می خوام با نفس ازدواج کنم...

چشمهای نفس گرد شد. کمی عقب رفت ولی حس کرد سنگین تر از آن شده که بتواند حرکت کند.

می خواست بلند شود. گوشه ای پناه بگیرد یا فرار کند. از آرتین... از حرفش...

صدایش با زحمت و آرام درآمد.

- من؟!

آرتین ساکت شد.





از تکانی که نفس خورد، تازه متوجه شد کنار ِاو نشسته و بعد از ماهها، برایش همه چیز را گفته.

هم احساس آرامش و رهایی می کرد که بالاخره توانسته برای کسی از عذاب و شکنجه اش بگوید، هم وحشت کرده بود و پشیمان شده بود که چرا بعد از مدتها، با نفس حرف زده.

romangram.com | @romangram_com