#همسفر_گریز_پارت_232
پک ِ محکمش به سیگار، اینبار با حرص بود.
- لاریسا برام فقط یه آشناست... یه دوسته... اصلن تحمل ِ یه قربانی دیگه و یه عذاب وجدان ِ دیگه رو ندارم... فقط دارم امروز و فردا می کنم... اصلن به ازدواج و زندگی جدید فکر هم نمی کنم... نه لاریسا ... نه هیچ کس...
نفس آهی کشید.
- تو که از دست دادن ِ پدرت، بعد از دو سال هنوز برات تازه و عذاب آوره، چطور اون عشق و علاقه رو به این راحتی و زودی فراموش کردی؟!
آرتین سر تکان داد.
- کدوم عشق وعلاقه؟!... تو هم نشستی پای صحبت ِ مامانم و ماریا؟!
بطری را سر کشید.
ابروهای نفس بالا رفت.
- من به بقیه چیکار دارم؟! خودت بهم گفتی... همینجا... شب تولدم...
آرتین خشکش زد؛ آرام، بطری را روی زمین گذاشت و سیگارش را گوشه ی زیرسیگاری گذاشت.
- تو... برای خودت... چی فکر کردی نفس؟!
نفس سریع گفت: من فکری نکردم... فقط دارم می گم چرا یکدفعه از لاریسا دست کشیدی؟ چی شد؟ اون کاری کرد؟ چیزی دیدی یا شنیدی؟... باور کن من فقط می خوام اگر بتونم کمک کنم.
آرتین با دو دست، سرش را گرفت.
- کمک نمی کنی... داری بدتر می کنی... داری... با ناخن روی یه زخم ِ چرکی رو می کنی... خدا...
صدایش از بغض، گرفته و خش دار شده بود.
نفس دستپاچه شد. نمی دانست آرتین چه می گوید. نمی دانست چطور آرامش کند...
" شاید چون م*س*ته، داره چرت و پرت میگه..."
بلند شد و کنارش نشست.
شانه اش را گرفت و همانطور هول و ناآرام گفت: آرتین... تو رو خدا آروم باش... من نمی خواستم اذیتت کنم...
آرتین انگار صدای نفس را نمی شنید. سرش را می فشرد و از فشار بغض، می لرزید.
نفس بلند شد. دور خودش چرخید.
" لعنت به من که خواستم باهات حرف بزنم و کمکت کنم... لعنت به من که اصلن اومدم اینجا..."
یک لیوان آب ریخت و دوباره کنارش نشست.
- آرتین... یه کم آب بخور... آروم باش... من نگرانتم... تو داری خودتو ذره ذره می کشی...
آرتین با صدایی که درماندگی را فریاد می زد، به ارمنی گفت: تا نمیرم، این زجر کشیدن تموم نمیشه... بسه... خدایا!
لیوان را کنار گذاشت و عصبی و نگران، شانه های آرتین را تکان داد.
- تو چته؟! چرا می خوای دستی دستی خودتو بکشی؟! حرف بزن...
آرتین با چشمهای پُر، نگاهش کرد و نالید: قلبم داره منفجر میشه نفس... انقدر فقط برای خودم نگه داشتم، داره از درون، منو می خوره... فقط سکوت کردم و عذاب کشیدم...
با بغض، به چشمهای ملتمس آرتین نگاه کرد.
- خب به من بگو... چی رو توی خودت نگه داشتی؟!
اشک از چشم آرتین سرازیر شد. انگار بغض نمی گذاشت نفس بکشد.
شانه هایش را جمع کرد و میان هق هق گفت: نفس... بابام... من بابامو کشتم... من کشتمش...
romangram.com | @romangram_com