#همسفر_گریز_پارت_231
آرتین ساکت ماند.
- هر روز، شباهتت به آرتینی که می شناختم کمتر میشه.
آرتین آرام گفت: من نباید می موندم نفس... اگر مامان لج نمی کرد،...
نفس میان حرفش پرید.
- مگه اون بیچاره برات اهمیتی هم داره؟!
آرتین پیشانی اش را گرفت.
- اگر اهمیت نداشت، نمی موندم.
نفس هم آرام و با محبت گفت: پس چرا با این زندگی که برای خودت درست کردی، داری هر روز غصه شو بیشتر می کنی؟ مگه الان غیر از تو کی رو داره؟!
آرتین خیره به زمین گفت: همه ی سرگرمی ها و دلخوشی هاش مثل قدیمه... فقط منو نداره...
اون پسرش هست؛ عروسش هست؛ خاله شکوفه که همیشه پیششه... تو، خاله خاتون و خاله ماریا و کلی دوست دوره ای داره....
نفس از آرتین چشم بر نمی داشت.
- خودتم خوب می دونی که تو با بقیه فرق داری.
آرتین کمی از بطری نوشید. صورتش جمع شد.
- نمی خوام فرق داشته باشم...
نفس همانطور ملایم گفت: آرتین ... همه می دونیم با مرگ پدرت چه ضربه ای خوردی... ولی آخه تا کِی می خوای با زندگی قهر باشی؟! نگو هیچ کس نمی دونه و نمی فهمه... حداقل به من نگو... اینهمه آدم دارن هر روز پدر و مادرشونو از دست می دن... اگر همه مثل تو اینطور از همه چیز دست بکشن که دنیا باید تعطیل بشه؟
آرتین دندانهایش را به هم فشرد.
- نفس... همه یه جور نیستن...
سیگاری روشن کرد.
- نباید توقع داشته باشی منم مثل آرمن باشم... هر کس یه جور زندگی می کنه... اصلن کی گفته من با زندگی قهرم؟! من که دارم زندگیمو می کنم؛ کارمو می کنم... من ِ لعنتی که راست راست راه می رم و نفس می کشم؟!
نفس به سیگارش اشاره کرد.
- اینجوری؟!
آرتین کلافه گفت: می خوای بگم و بخندم؟... سر به سر بچه ها و مامانم بذارم؟... نه... نمی تونم ... تازه همین الانم از خودم تعجب می کنم چطور دارم راحت می رم دانشگاه، درس می دم... با بچه ها تمرین می کنم... ساز می زنم...
نفس متعجب گفت: این حرفا چیه آرتین؟!... تو چرا انقدر بی انگیزه و ضعیف شدی؟! اون همه آرامش و اعتماد به نفس کجا رفته؟! تو تا دو روز قبل از مرگ پدرت، انقدر پر انرژی و محکم بودی که ... گفتی عاشقی... می خوای ازدواج کنی... اونطور با التهاب گفتی دیگه طاقت نداری... یه شبه زیر و رو شدی؟!
آرتین پوزخند زد. چشمهایش را بست و به موهایش چنگ زد.
- یادم نیار... من دارم به زور ِ این آشغالا فراموش می کنم، تو می شینی برام يادآوری می کنی؟!
پک محکمی به سیگارش زد؛ دودش را آرام به بالا فوت کرد و خیره به دود ِ معلق در هوا، آرام گفت:
- بعضی وقتا همه چیز ِ این دنیا... دست به دست هم میدن تا آدم عذاب بکشه... شکنجه بشه... تو دیگه دست به دست همه چیز نده...
نفس آرام گفت: من نمی خوام اذیتت کنم... می خوام دوباره اون آرتین ِ سابقو ببینم... شادی شو... ازدواج کردنشو...امیدشو ببینم...
آرتین دوباره از بطری نوشید.
- کدوم امید؟... کدوم شادی؟!
نفس اخم کرد.
- مگه دوست داشتن، دو روزه از بین میره؟!... اون دختر ِ بیچاره، هنوز دوستت داره... خودتم خوب می دونی... چرا با اراده و قوی نمی ری جلو، زندگی تو شروع کنی؟ باور کن اگه ازدواج کنی، زندگیت زیر و رو میشه... برای همه چیز انگیزه ی تازه پیدا می کنی... لاریسا می تونه کمکت کنه.
romangram.com | @romangram_com