#همسفر_گریز_پارت_230


بدون عجله ناهار خورد و همانطور برنامه ریزی کرد.

" باید خرید کنم... بادمجون یادم نره؟... وای... تمیز کردن شیشه ی بالکن هم مونده... چقدر دلم بستنی می خواد! سر راه می گیرم برای شب... تا اینجا اومدم، نازوک هم می گیرم... صحافی هم باید برم... عکسها زیاد نیست؛ یه ساعته تموم میشه. بعد به همه ی کارام می رسم. تا راهی ساعت نه برسه، هم شام آماده س، هم خونه مرتب."

از صبح با راهی صحبت نکرده بود.

فقط پیغام داده بود که " حواست به امتحانت باشه عزیزم. من ساعت شش پرواز دارم. دلم تنگ شده برات."

فکر کرد " پایین که رفتم، اول بهش زنگ بزنم، بعد کارمو شروع کنم."

ظرف غذا را شست؛ کولر را خاموش کرد و پایین رفت.

صدای پیانو از پایین می آمد.

میان پله ها ایستاد.

آرتین در خانه بود. فکر می کرد او هم رفته. خاتون اصرار کرده بود آرتین هم برود.

پایین نبود. در اتاق می زد و صدا از پنجره می آمد.

نمی دانست تازه رسیده یا از قبل در خانه بوده.

یک لحظه تصمیم گرفت اگر آرتین پایین آمد، سر ِ صحبت را باز کند و سر از کارش در بیاورد.

آرام پایین رفت. در را باز گذاشت تا صدای ساز را بشنود. نگاتیوها را برداشت و به اتاقک رفت.

با دقت، حواسش به هر صدایی از بیرون بود.

ساکت می شد و دوباره یک آهنگ دیگر...

بی حواس، همه ی نگاتیو ها را چاپ کرد. حرصش درآمد.

" لعنتی! حواست کجاست؟! اونایی که علامت زده بودی رو باید چاپ می کردی."

از حیاط صدای آرتین آمد.

- آرمن؟... نوید؟

حتمن از دیدن ِ در ِ باز، تعجب کرده بود. کنار در ِ تاریک خانه ایستاد.

- منم!

آرتین از دیدن ِ نفس، مبهوت ماند و نفس، از آرتین ِ نیمه هوشیار و بطری نیمه خالی ِ دستش.

یادش نمی آمد آرتین را م*س*ت دیده باشد.

آرتین پایین رفت و نفس به تاریکخانه. عکسهایی را که خشک بودند برداشت و در کلاسورش گذاشت.

آرتین نشست.

- تو اینجا چیکار می کنی؟ کِی اومدی؟!

حس كرد آرتین از اینکه او اینطور می بیندش، کمی معذب شده.

گفت: دو ساعتی میشه... تو چرا نرفتی کرج؟

آرتین آرام شانه اش را بالا انداخت.

- عصر شاگرد دارم... کار می کردی؟

نشست.

- تموم شد.

هنوز با دقت و تعجب به آرتین نگاه می کرد.

مردد گفت: تو خیلی عوض شدی آرتین.

romangram.com | @romangram_com