#همسفر_گریز_پارت_229


لاریسا ناامید لبخند زد.

- ممنونم... با اینکار، خیلی بهت بدهکار میشم. هیچوقت این لطفتو فراموش نمی کنم.

نفس بلندی کشید.

- این حرفو نزن... اگر بتونم بهت کمک کنم خوشحال میشم... خب... بریم؟

فکر کرد " واقعن اگه بتونم بهش کمک کنم خوشحال میشم؟! بتونم آرتینو راضی کنم باهاش ازدواج کنه خوشحال میشم؟! من الان از ازدواج نکردن ِ آرتین خوشحال نیستم؟!"

لاریسا گفت: من همینجا پیاده میشم. تو به کارت برس.

حرکت کرد.

- کاری ندارم. می رسونمت، بعد میرم خونه. راهی صبح رفت کیش؛ تا آخر هفته هم نمیاد...

لاریسا لبخند بی حالش را تکرار کرد.

- سخت نیست اول زندگی از هم دور شدین؟!

نفس یاد صبح افتاد و غصه اش از رفتن راهی.

- راستش چرا... تنها دلخوشیم رسیدن آخر هفته هاس...

آهی کشید.

- دائمی که نیست؟... پایان نامه رو بدم، میرم پیشش تا پروژه تموم بشه و با هم برگردیم.

- پس توی همین چند وقت میری کیش.

سر تکان داد.

- طاقت گرماشو ندارم ولی بهتر از دوریه!

لاریسا با حسرت به نفس خیره ماند.

نفس لبخند آرامی زد.

- ایشالا زندگی تو هم درست میشه... هرچی سختی ش بیشتر باشه، ل*ذ*تش بیشتره!

لاریسا ساکت شد.

نفس فکر کرد " نه... واقعن اگر آرتین و لاریسا ازدواج کنن خوشحال میشم!... من که راهی رو دارم؟ هیچی کم ندارم... انقدر بهش وابسته شدم که خودم هم خیال نمی کردم..."

یاد شعر راهی افتاد " تو هم دیوونه ی من میشی آخر/ تب مجنون بدون واگیر داره"

لبخند زد و از میان سی دی ها، همان آهنگ را پیدا کرد و داخل ضبط گذاشت.

***

آخر هفته، همه مهمان ِ خاتون بودند در باغ کرج.

نفس با بقیه نرفت.

" شب راهی میاد، فردا صبح با هم میایم."

ظهر، امتحان که تمام شد، با متن ِ تمام شده ی پایان نامه وعکسهای چاپ نشده به تاریکخانه اش رفت.

وسایلش را روی مبل گذاشت. احساس گرسنگی شدیدی می کرد.

صبح، بی میل فقط چای خورده بود و به دانشگاه رفته بود.

دو هفته بود حرفهای لاریسا را در سرش بالا و پایین می کرد.

بالاخره تصمیم گرفته بود همان شب، قضیه را برای راهی تعریف کند و فکر کرده بود " یه شب آرتینو دعوت می کنیم خونه مون و دوتایی باهاش حرف می زنیم."

بالا رفت و از یخچال، غذای شب ِ قبل ِ شکوفه را برداشت و گرم کرد.

romangram.com | @romangram_com