#همسفر_گریز_پارت_228


به هق هق افتاد. صورتش را با دو دست پوشاند و با صدی بلند گریه کرد.

نفس شانه اش را گرفت.

- آروم باش لاریسا...

منتظر ماند تا گریه اش آرام شود.

بعد گفت: تو از من بزرگتر و عاقلتری... من نمی تونم بهت بگم چیکار کنی یا نکنی... ولی... هیچ فکر کردی شاید یه جای دیگه، با یه آدم دیگه خوشبخت بشی؟ کسی که قدر محبت تو رو بدونه و مجبور نباشی یه طرفه فقط عشق بدی؟... به این فکر کن که شاید آرتین، ده سال دیگه هم بخواد همینطوری زندگی کنه. اونوقت تکلیف جوونی و زندگی تو چی میشه؟

بعد فکر کرد " اصلن برای چی لاریسا زنگ زده به من؟ که همدیگه رو ببینیم و برام درد دل کنه؟! یا اینکه ازم بخواد با آرتین یا کلاریس حرف بزنم و متقاعدشون کنم که آرتین با لاریسا ازدواج کنه؟!"

لاریسا آرامتر گفت: فکر می کنی هر روز، خودم این حرفا رو به خودم نمی زنم؟... ولی جز آرتین هیچ کس رو نمی بینم... آرتینو با همه ی سکوت و افسردگی، با دنیا عوض نمی کنم... اینکه گفتی خودش بهت گفته می خواد باهام ازدواج کنه و دوستم داره، یه لحظه فقط خوشحالم کرد... حالا که فهمیدم، همش باید فکر کنم چیکار کردم؟ چه خطایی ازم سر زد؟ چی دید که از تصمیمش منصرف شد؟

نفس با اینکه خودش هم مطمئن نبود، گفت: چیزی جز ضربه ی مرگ پدرش نبوده... مشکلی از طرف تو نیست؛ نباید اینطوری خودتو اذیت کنی...

هر دو ساکت شدند.





نفس با عطش، نیمی از بطری را نوشید.

لاریسا بیشتر به طرف نفس چرخید.

- تا حالا بهت نگفته می خواد چیکار کنه؟ چرا مثل آرمن و مادرش دوباره به زندگی سابقش برنگشته؟ نگفته توی سرش چی می گذره؟!

نفس سر تکان داد.

- با منم حرف نمی زنه... توی این مدت، چند بار خواستم باهاش حرف بزنم ولی همیشه ساکت موند. راستش بعد که دیدم با منم حرف نمی زنه، دیگه ازش چیزی نپرسیدم. فکر می کردم با راهی صحبت کنه ولی به اونم چیزی نگفته... یه جورایی همه به سکوت و افسردگیش عادت کردن...

لاریسا نگاهش را از نفس دزدید.

- یه بار دیگه به خاطر من امتحان می کنی؟!

نگاه ِ متعجب ِ نفس را که دید، با شرمندگی گفت: می دونم نهایت پرروئیه! ولی نفس... به خدا اگر راه دیگه ای داشتم هیچ وقت تو رو توی زحمت نمی انداختم... قبول کن نمی تونم با کس دیگه ای حرف بزنم و بخوام کمکم کنه. اگر بخوام با خاله کلاریس و آرمن صحبت کنم، غرور و شخصیتم خرد میشه. از نوید و مامانت هم خجالت می کشم. اونا هم مثل خانواده ی آرتین هستن...

مامانم و لوسینه فقط بهم سرکوفت می زنن که آبرو براشون نذاشتم... فقط می مونه تو و شوهرت که همه می دونن با آرتین صمیمی هستین و آرتین دوستتون داره.

مردد گفت: ازم می خوای از آرتین بپرسم می خواد باهات چیکار کنه؟!

لاریسا سر تکان داد.

- مگه نمی گی گفته بوده می خواد باهام ازدواج کنه؟ بپرس هنوزم می خواد؟... بپرس پس چرا پشیمون شده؟ چرا بهم دروغ گفته؟...بالاخره از حرفاش می فهمی چی توی سرشه... شاید اگر بفهمم، بتونم عاقلانه یه تصمیم درست برای خودم و زندگیم بگیرم...اگر بدونم باید ازش دل بکنم، می ذارم از ایران میرم... میرم انگلیس پیش خاله هام... شاید وقتی دور بشم، بهتر بتونم با واقعیت کنار بیام... اصلن شاید یه مشکلی داره که به خاطر اون از ازدواج منصرف شده... مشکلی که فکر می کنه برای من مهمه...

نفس لبخند آرامی زد.

- چه مشکلی؟!

لاریسا سردرگم گفت: نمی دونم... به خدا عقلمو از دست دادم... به هر چی بگی فکر می کنم... حتا به خودکشی...

نفس آرام اخم کرد.

- مگه دختر بچه ی چهارده ساله ای که از روی احساسات عمل کنی؟!

لاریسا با التماس نگاهش کرد.

- تو رو خدا کمکم کن نفس... باور کن روز به روز عقلم بیشتر از کار میفته...

دستهای نفس را گرفت.

- یه بار دیگه باهاش صحبت کن...

نفس سر تکان داد.

- با اینکه می دونم جواب نمیده ولی باشه. یه بار دیگه باهاش حرف می زنم.

romangram.com | @romangram_com