#همسفر_گریز_پارت_227


آهی کشید.

- زورکی! ... منم که کنارش موندم... اگر سراغش نرم، اونم کاری به کار ِ من نداره... ولی من نمی تونم ولش کنم... دوستش دارم... انقدر که اوایل، به تو هم حسادت می کردم که کنارش بودی...

نفس در دل گفت " درست مثل من!"

- خیلی تلاش کردم بهش نزدیک بشم... خیلی... حتا بهش التماس کردم بذاره کنارش باشم... بعد از مرگ پدرش که حالش خیلی بد بود، همه ی زندگی مو تعطیل کرده بودم و دائم پیشش می موندم. ساعتها باهاش حرف می زدم ولی حتا یه کلمه هم جواب نمی داد...

از اول انقدر سخت و غیرقابل نفوذ نبود... اوایل که تازه پیشش آموزش گیتار می دیدم، آروم و مهربون بود. عاشقانه و خاص نه؛ ولی با هم صمیمی بودیم...

از همون اول ازش خوشم اومد... لوسینه هم دائم ازش تعریف می کرد.

توی دوره، یه پچ پچ هایی می شنیدم که درباره ی من و آرتین بود... نمی دونم از کجا شروع می شد؟ کی حرفمو شروع می کرد؟ مامانم؟ خاله کلاریس؟... دوستای دیگه شون؟... ولی خودمم دوست داشتم بشنوم!...

ولی بعد از مرگ ناگهانی پدرش، همه چیز عوض شد.

آرتین دائم دچار حمله های عصبی می شد. سرشو می گرفت ومحکم فشار می داد و بلند بلند گریه می کرد. حاضر نمی شد بیاد با هم بریم پیش دکتر.

خودم رفتم. حالشو گفتم. کمکم می کرد چطور باهاش حرف بزنم. چطور آرومش کنم... بعد از چند جلسه، بهم گفت داره یه رنج بزرگ رو تحمل می کنه. هر چی با آرتین حرف زدم تا دردشو بگه، شاید آرومتر بشه، گوش نکرد. هیچی نمی شنید...

چند ماه دارو می خورد. بعد هم گفت می خوام برم... وای... رفتنش برام کاب*و*س بود. حاضر بودم هرجا می ره، دنبالش برم... خانواده م دیوونه بازی هامو دیدن، ولم کردن به حال خودم تا هر چی می خواد بشه، بشه... ولی آرتین گفت می خوام تنها باشم. خیلی بی رحمانه گفت هیچوقت منو دوست نداشته و همه چیز زاییده ی تخیل منه...

به گریه افتاده بود.

با دلسوزی، بطری آب را به طرفش گرفت.

- یه کم آب بخور...

لاریسا از کیفش دستمال درآورد و به چشمهایش کشید.

- تو نمی دونی من چی کشیدم و می کشم... راهی انقدر تو رو توی عشق، غرق کرده که برات حرفای من مثل داستانه...

درد لاریسا را کاملن می فهمید ولی گیج شده بود.

- آرتین بهت راست نگفته... نمی دونم چرا؟ ولی بهت دروغ گفته... قبل از مرگ ِ پدرش دوستت داشت... شاید غم و غصه باعث شده خودش و احساسشو فراموش کنه ولی قبل از اون خودش بهم گفت عاشقته.

لاریسا با گریه به نفس خیره ماند.

- خودش گفت؟!... اما بهم گفت همیشه براش مثل یه دوست معمولی و خوب بودم... آرتین هیچوقت دروغ نمیگه...

نفس ابروهایش را بالا برد.

- می دونم... منم دروغ نمی گم! خودش بهم گفت... چند روز قبل از مرگ عمو ادیک گفت... درست یادمه!... گفت باهام راحته و می دونه من درکش می کنم... گفت عاشقت شده و می خواد باهات ازدواج کنه... دقیقن همینو گفت!... چه دلیلی داره بهت دروغ بگم؟!

لاریسا لبخند محوی زد. گریه فراموشش شده بود.

نفس یادش نبود کسی که کنارش نشسته، دختری ست که همیشه باعث حسرت و حسادتش بوده؛ بخصوص وقتی آرتین گفته بود می خواهد با او ازدواج کند.

می دانست و دیده بود بیش از دو سال است همه جا و همیشه کنار آرتین بوده و سعی کرده تنهایش نگذارد.

و حتا این اواخر از شکوفه شنیده بود که " موندن لاریسا کنار آرتین که بهش توجه نمی کنه، خیلی بودار و عجیبه!"

حرف مادرش را به حساب شنیده هایش از دوره های دوستان کلاریس گذاشته بود ولی حالا می دید خود لاریسا می گوید آرتین او را ندیده گرفته.

غیر از دلسوزی برای لاریسا، سوال بزرگی که ذهنش را اشغال کرده بود، این بود که چرا آرتین بعد از مرگ پدرش زیر و رو شده و حتا پا روی دل خودش گذاشته؟

لاریسا آرام گفت: پس چرا پشیمون شد؟

چانه اش را بالا برد.

- منم دارم به همین فکر می کنم!

لاریسا سرش را پایین انداخت و دستمال را ریز ریز کرد.

- من الان بیست و هشت سالمه. انقدر توی این مدت، همه ی حواسم به آرتین بوده که حتا برای مامان ِ خودم هم این تصور پیش اومده که در نهایت با آرتین عروسی می کنم... نگاههای همه آزارم میده... انگار همه حتا آرمن و لوسینه و خاله کلاریس، با نگاه می پرسن آخه تو چی از جون آرتین می خوای؟! اون که کاری به کارت نداره؟!...

خسته شدم از موضوع حرف و غیبت ِ همه بودن. از کم محلی های آرتین... از همه چیز... ولی نمی تونم ازش دل بکنم... اگر می دونستم حاضره با همین شرایط بازم باهام عروسی کنه، نه حرف دیگران، نه نگاههاشون برام اهمیت نداشت... نمی تونم به مادرش یا برادرش بگم تو رو خدا آرتینو راضی کنید بیاد باهام ازدواج کنه... با خودشم از وقتی از ارمنستان برگشت، از ترس اینکه منو از خودش برونه، درباره ی عروسی صحبت نکردم... نفس... من خیلی بدبختم...

romangram.com | @romangram_com