#همسفر_گریز_پارت_226
به نظرش، لاریسا دوباره همان دختر مظلوم و ساکت آمد نه با گارد و نگاه خصمانه ی همیشگی اش به نفس.
برایش مدتها بود لاریسا بی تفاوت و کمرنگ شده بود. اول از همه معذرت خواست که بعد از مدتها مزاحم نفس شده و بعد از زندگی و درسها و شوهرداری پرسید.
و نفس همه را گفت " خوبه!".
از زندگی لوسینه و آرمن گفت که هیچوقت آرام نیست و همیشه یا جرو بحث دارند، یا با هم خوش می گذرانند.
- زندگی شما هم انقدر پر هیجانه؟!
لبخند زد.
- نه انقدر!
لاریسا سر تکان داد.
- خب آره... هم تو، هم شوهرت آرومید. ولی لوسینه و آرمن خیلی پرانرژی و شیطونن... بر عکس ِ آرتین...
یاد خل خلی بازی های راهی و خودش افتاد و لبخند زد.
- آرتین هم مثل شما آرومه.
فکر کرد " نه! جنس آرامش ِ آرتین با راهی متفاوته."
ولی سر تکان داد که " آره!"
لاریسا حرف را عوض کرد.
- راستش شمارَ تو یواشکی برداشتم!
مردد گفت: پس حتمن کارت خیلی مهم بوده!
لاریسا دل دل می کرد.
نفس اگر چه ظاهرش آرام بود ولی می دانست چیزی که لاریسا می خواهد بگوید، به آرتین مربوط می شود و همین، از درون، ناآرامش کرده بود.
گفت: چیزی می خوری؟
- نه... میل ندارم.
استرس باعث شده بود بیشتر احساس گرما کند.
گفت: پیشنهاد می کنم بریم توی ماشین... خنک تر از بیرونه... راستش من خیلی گرمایی ام!
لاریسا با تکان سر موافقت کرد.
یک بطری آب خنک گرفت و در ماشین نشستند.
کولر را روشن کرد و گفت: اینجوری بهتر شد!... حالا راحت حرف می زنیم!
لاریسا بی مقدمه گفت: نفس... من همیشه آرزو کردم جای تو بودم.
متعجب نگاهش کرد.
یادش آمد هر بار او را با آرتین می دید، حسرت می خورد که جای لاریسا نیست.
لاریسا لبخند زد.
- خب... تو شش سال از من کوچیکتری ولی انقدر موفقی... توی کارت، زندگیت... ازدواج کردی و شوهرت انقدر دوستت داره که هر بار صحبت از شوهر ِ نمونه میشه، همه راهی رو اسم می برن... از این طرف... از بچگی با آرتین بزرگ شدی و انقدر براش مهمی که روی حرفت حرف نمی زنه... خودت که بهتر می دونی؟
به خیابان نگاه کرد و ادامه داد:
- واسه ی عروسی آرمن یادمه فقط تو تونستی راضیش کنی یه کم بر*ق*صه...
نفس پوزخند زد.
- ولی همه به من می گن تنها دوست و همدم آرتین تویی.
romangram.com | @romangram_com