#همسفر_گریز_پارت_225
سردرگم بود.
- باشه...زنگ می زنم.
لاریسا تشکر کرد و گوشی را گذاشت.
نفس جزوه را کنار گذاشت و غرق در فکر، به بالکن رفت.
***
تمام طول مسیر و امتحان، به لاریسا فکر می کرد.
زیاد سر جلسه نماند. برگه اش را زود تحویل داد و بیرون رفت.
ساعت یازده شده بود. فکر کرد اگر به این سرعت زنگ بزند، لاریسا متوجه هیجانش می شود.
حساب کرد راهی باید رسیده باشد.
زنگ زد تا ذهنش از قرارش دور شود.
موبایل راهی خاموش بود.
به بوفه رفت و چای گرفت.
بعد فکر کرد " توی این گرما برای چی چای گرفتی آخه؟!"
موبایلش زنگ زد. راهی بود. با خیال راحت جوابش را داد.
- روی پله های هواپیما هستم... چطور امتحانت انقدر زود تموم شد؟
مکثی کرد.
- زیاد بلد نبودم... هرچی می دونستم نوشتم.
راهی مثل همیشه، سریع متوجه حواس ِ پرتش شد.
- راحت رفتی تا دانشگاه؟!
فهمید راهی متوجه شده.
نمی دانست تلفن لاریسا را بگوید یا نه؟ همان لحظه تصمیم گرفت اول با لاریسا ملاقات کند و شب برای راهی تعریف کند.
گفت: آره... هوا چطوره؟
راهی گفت: خیلی گرم. اصلن جات خالی نیست!... باید م*س*تقیم برم سر کار... می خوای چیکار کنی؟ زیاد بیرون نمون گرما زده بشی خوشگلم.
سعی کرد حرفی پیدا کند.
- فعلن دانشگاهم... اگر حوصله داشته باشم، سر راه شاید برم برای خونه خرید کنم.
- باشه عزیزم... دوسِت دارم... مراقب باش.
گفت: تو هم مراقب باش... مرسی زنگ زدی.
انقدر نشست تا چای سرد شد.
کمی نوشید و بعد به شماره ی لاریسا زنگ زد.
لاریسا با اولین بوق گوشی را برداشت و در پارکی قرار گذاشتند.
romangram.com | @romangram_com