#همسفر_گریز_پارت_224


نفس با دست برایش ب*و*سه ای فرستاد.

- مواظب خودت باش!

راهی ب*و*سه را در هوا گرفت و با لبخند چشمک زد. سرحال سر ِ انگشتهایش را کنار پیشانی گذاشت و با گفتن ِ "چشم قربان"، وارد آسانسور شد.

ایستاد تا در آسانسور بسته شد و پایین رفت.

نفس عمیقی کشید و بدون عجله وارد شد.

****

* نوش جان!

****





میز صبحانه را جمع کرد. روی کاناپه افتاد و جزوه اش را برداشت.

روز قبل تقریبن همه را خوانده بود. اواخر ِ جزوه را باز کرد و بی حوصله چشمش روی کلمات حرکت کرد.

موبایلش زنگ زد.

فکر کرد " حتمن راهیه."

سریع بلند شد و به شماره ی نا آشنا نگاه کرد و بعد به ساعت.

هشت و نیم بود. مردد جواب داد. صدای سلام ِ زن برایش غریبه بود.

با اخم گفت: بفرمایید؟

- نفس خودتی؟... من لاریسا هستم.

اخمش آرام باز شد.

- سلام... ببخشید نشناختم.

- بد موقع زنگ زدم. خواب بودی؟

نشست.

- نه...

- شماره تو از دفتر تلفن خاله کلاریس برداشتم... راستش... می خواستم ببینمت.

سر در نیاورد.

مدتها بود لاریسا با نفس سرسنگین بود. از همان وقت که ادیک مرده بود و آرتین حال خوشی نداشت.

مردد گفت: کاری داری؟!

- آره... باید ببینمت.

به گره ی بزرگ پرده خیره شد.

- باشه... اتفاقی که نیفتاده؟!

- نه نه... نگران نباش... کِی همدیگه رو ببینیم؟ امروز وقت داری؟

کمی فکر کرد.

- ساعت ده امتحان دارم. ظهر کارم تموم میشه.

- پس کارت که تموم شد، به همین شماره زنگ بزن. میام بیرون یه جا همدیگه رو ببینیم... فقط... به خاله کلاریس و بقیه چیزی نگو... خب؟

romangram.com | @romangram_com