#همسفر_گریز_پارت_222


راهی خندید.

- باید پنج روز هیچی نخورم که بتونم همه ی این چیزای خوشمزه رو تا آخر بخورم!

نفس میان خنده، اخم کرد.





- شکمو!

راهی با شیطنت چاقو را از دستش گرفت.

- خودت شیرینی، کارات شیرینه، غذاهات خوشمزه س... منم که فقط دو روز پیشتم... چرا شکمو نباشم؟!

نفس را ب*غ*ل کرد.

نفس دوباره چاقو را برداشت.

- بذار غذامو درست کنم! شیطونی نکن!

راهی آرام گفت: چاقو رو بذار پایین وگرنه انقدر قلقلکت می دم تا همینجا غش کنی!

نفس خندید.

- باشه باشه! بفرمایید!

نفس را روی دست بلند کرد.

- دختر خوب همیشه به حرف شوهرش گوش میده تا تهدیدش نکنن!

نفس با دو دست، گردن راهی را گرفت و دقیق نگاهش کرد.

- برنزه شدی خوشگلتر شدی ها!

راهی ابروهایش را بالا برد.

- بعد از پنج ماه تازه دیدی؟!

با شیطنت گفت: خوبه اونجا فقط با کارگرا سر و کار داری وگرنه حسودیم میشد.

راهی لبخند زد.

- مگه نمی بینی چقدر خشن شدم؟! تهدید می کنم... برای کار مردونه س!

با فشار شانه در اتاق را باز کرد. نفس خندید.

- خشن شدی؟! تو؟!

راهی نفس را ب*و*سید. اخم کرد و گفت: وقتی فردا از صبح مجبورت کردم بشینی درستو بخونی، متوجه خشونتم می شی.

***

زنگ در به صدا درآمد.

راهی جواب داد؛ بعد کنار کانتر ایستاد و گفت: آژانسه.

گاتا را میان فویل پیچید و در کیسه گذاشت.

راهی، آماده کیفش را برداشت و کیسه را گرفت.

- دست شما درد نکنه خانوم!

لبخند آرامی زد.

- به قول خاله کلاریس، آنوش لینی!*

romangram.com | @romangram_com