#همسفر_گریز_پارت_221
خبر می گرفت که به خانه رسیده؟ غذا خورده؟ عکسهای عید را چاپ کرده؟ و شبها مفصل، برای نفس از کارها و سر و کله زدن با کارگرها و گرمای جزیره که هر روز بیشتر می شد می گفت.
چهارشنبه شبها که بر می گشت، هر چه دیده بود و خوشش آمده بود برای نفس می آورد.
نفس بعد از پنج روز، کنارش احساس آرامش می کرد و هر هفته برایش کار جدیدی می کرد. پختن ِ غذاهای مورد علاقه ی راهی، گاتای شیرین که از کلاریس با بدبختی یاد گرفته بود و راهی عاشقش بود و می گفت از گاتاهای خود کلاریس هم خوشمزه تر درست می کند.
شمعهایی که با چند ساعت زحمت و خنده، همراه رها درست می کردند و در بالکن، روی میز کوچکشان می چید...
راهی می خندید و با ل*ذ*ت به کارهای تازه اش نگاه می کرد.
- نكن قربونت برم... بعد که بر می گردم توی اون جهنم، از غصه دق می کنم!
نفس روند کار پایان نامه اش را تعریف می کرد و هر بار می گفت برای دفاعم باید بیای؛ بعد با خیال راحت، منم همراهت میام توی اون جهنم تا کارت تموم بشه.
نوید آخر هفته ها تا خنده ی نفس را می دید، به راهی می گفت: فکر نکنی هر روز اینطور سرحاله ها؟! ما توی هفته با یه برج زهرمار برخورد می کنیم!
آرمن هم می خندید و صدایش را پایین می برد.
- در ضمن، توی تاریکخونه ش گریه هم می کنه!
نفس اعتراض می کرد.
- نخیر! کِی گریه کردم؟!
شکوفه به پسرها اخم مهربانی می کرد.
- شوهرشه... دلش تنگ می شه... آقا آرمن! شما که یکی شو داری؟!
لوسینه می خندید.
- یکی نیست دو هفته آرمنو برداره ببره؟! قول می دم مثل نفس نه گریه کنم، نه اخم!
راهی شانه های نفس را می گرفت و به خودش می فشرد.
- عشق منو اذیت نکنید.
بعد میان ِ سر و صدا و خنده ی بچه ها، آرام می گفت: گریه می کنی؟! راست می گن؟!
نفس عطر گرم و ترش راهی را عمیق نفس می کشید و لبخند می زد.
- یکی دو بار فقط!
آرتین یا نبود، یا ساکت به شیطنت و سر و صدا و سرخوشی ِ بقیه نگاه می کرد و گاهی لبخندی می زد.
کلاریس می دید و آه می کشید ولی حرفی نمی زد.
***
امتحانات پایان ترم بود و نفس از شوق دیدن راهی، کتابها را رها کرده بود و اجازه نمی داد راهی کاری انجام دهد.
دستش را گرفت و روی کاناپه نشاند.
- تا شما اینجا تشریف داشته باشید و خستگی راهو از تنتون خارج کنید، من غذا رو آماده می کنم!
راهی کوسن را زیر چانه اش گذاشت و کار کردن نفس را تماشا کرد.
طاقت نیاورد و سراغش رفت. با پشت ِانگشت، به برنامه ی امتحانی اش که به یخچال چسبانده بود زد.
- خانوم خانوما! مگه شما امتحان نداری؟!
سرگرم کار گفت: شنبه... وقت دارم! در یخچالو باز کن!... سورپرایز!
راهی با لبخند و چشمهای بسته در یخچال را باز کرد.
ابرو بالا انداخت.
- خمیر گاتا. فردا درست می کنم که تازه باشه، با خودت ببری... اون پایینم کرم کارامله.
romangram.com | @romangram_com