#همسفر_گریز_پارت_220


- باعث زحمته... ببخشید!

راهی گفت: این چه حرفیه؟! حتمن...

در را برای نفس و زن و دختری که همراهشان بودند، باز کرد و آرام از نفس پرسید: آرمن گفت این خانوما کیَن؟!

نفس هم آرام گفت: مادر و خواهر ساقدوششون.

راهی ابروهایش را به نشانه ی فهمیدن بالا برد.

دختر جوان، از عقب گفت: من و هاملت عموزاده های لوسینه ایم. هاملت کاوورشونم شده.

نفس و راهی سر تکان دادند.

زن هم گفت: راه شمارم دور کردیم... ببخشید...

راهی گفت: نه... مسیرمون همون طرفه.

ضبط را روشن کرد و دست نفس را با لبخند گرفت.

زن و دختر جوان شروع کردند به آرام صحبت کردن.

داشتند از عروسی تعریف می کردند. از لوسینه و لباسش؛ از کلاریس؛ از خواننده که صدایش از خواننده ی عروسی ِ سِلین بهتر بود... نفس سعی کرد مثل راهی به آهنگ گوش کند.

زن با لبخند از ماریا تعریف کرد که چقدر به آرمن می نازد.

دختر گفت " شنیدم بعدش هم می خوان صحبت عروسی لاریسا رو با برادر آرمن بکنن."

زن تعجب کرد و گفت "بایدم از خدا اون داماد ساکت و مظلومو بخوان!"

دختر خندید " قبل از مرگ پدرشون، دو تا خواهر برای دو تا برادر خواب دیدن!"

ساکت که شدند، راهی آدرس را پرسید.

دختر جوان آدرس را گفت و دوباره ارمنی گفت" برای همین حرفای عروسی بود که لاریسا انقدر خوشحال بود!"

نفس به لاریسا فکر کرد و عروسی آرتین.

دوست نداشت آرتین ازدواج کند.

خودخواهانه دلش می خواست آرتین تنها بماند. اینطور آرامتر بود.

به خودش گفت" به تو چه؟! خودت که ازدواج کردی و زندگی به این خوبی داری... چه فرقی می کنه آرتین ازدواج کنه یا نه؟... وای... راهی... نفس! از خودت خجالت بکش!"

راهی آرام نگاهش کرد و باز لبخند زد.

بیشتر شرمنده شد و محکم به خودش گفت " آرتین هر کاری می خواد بکنه... به من مربوط نیست!"

***

راهی، مهندس ناظر ساخت یکی از پروژه های کیش شده بود.

شروع ساخت، از اواسط زم*س*تان بود و از همان وقت، به کیش رفته بود.

آخر هفته ها می آمد و دو روز کنار نفس بود.

وقت برگشت، سخت دل می کند و تمام طول هفته، دائم با نفس در تماس بود.

بعضی روزها، نفس به خانه ی خاتون می رفت و بعضی روزها به خانه ی شکوفه.

اوقاتی که در خانه بود، رها با سفارش راهی، او را تنها نمی گذاشت و به آنجا می رفت، اگر سفرهای اکیپی و کوه نوردی با دوستانش برایش وقت می گذاشت.

نفس با همه ی علاقه اش به پدرجان و خانواده ی راهی و وسوسه ی بودن کنار آرتین، باز هم خانه ی خودش را ترجیح می داد.

ترم آخر بود و درس و پایان نامه، بیشتر وقتش را می گرفت.

راهی وقت و بی وقت زنگ می زد.

romangram.com | @romangram_com