#همسفر_گریز_پارت_219
مدت زیادی بود می خواست علت ناراحتی آرتین را بپرسد.
- آرتین... یه سال از فوت عمو ادیک گذشته ولی تو هنوز مثل روزای اول، به هم ریخته و بی قراری... من نمی تونم قبول کنم فقط به خاطر پدرته...
آرتین به نفس خیره ماند و آرام، پوزخند زد.
باز درد، همراه با داغی غیر قابل تحمل، میان ِ سینه اش نشست که باعث شد گوشه ی چشمهایش جمع شود.
این عشق ِ ممنوع، خیلی چیزها را ویران کرده بود... حالا ممنوع تر از قبل هم شده بود.
نمی خواست به خودش اعتراف کند چقدر همچنان این نگاه ِ جادویی را می خواهد. نمی توانست بار ِ عذاب وجدان را تحمل کند.
نفس صمیمانه گفت: چرا به من نمی گی از چی ناراحتی؟!
انگار چیز تلخی در دهانش مزه کند، صورتش جمع شد.
" خدایا! تحمل ِ درد و داغ، راحت تر از خ*ی*ا*ن*ت به راهیه."
به تنهایی و حسرت و حفره ی خالی ِ قلبش عادت می کرد اما این بو... این عطر ِ لعنتی ِ شیرین، دست نیافتنی بودن ِ صاحبش را روی قلب آرتین آوار می کرد؛ آن هم درست وقتی فقط یک قدم ِ کوتاه، با او فاصله داشت.
آرمن به آرتین لبخند زد.
- مرسی!
آرتین لبخندی زورکی زد و رفت طرف ِ راهی. اگر می ماند، شرمنده ی راهی و بدتر از آن، خودش میشد.
نفس، متعجب، پشت سرش رفت.
دست راهی را گرفت.
- پاشو با خانومت بر*ق*ص!
راهی همراهش رفت و قبل از اینکه آرتین دوباره کنار برود، لاریسا و لوسینه دو طرفش را گرفتند و همراهش ر*ق*صیدند.
نفس به راهی نگاه کرد.
راهی به چشمهای ناراضی ِ نفس لبخند زد.
- تو که موفق شدی؟!
سعی کرد بی تفاوت باشد.
- نمی خواد حرف بزنه.
راهی با محبت گفت: راحتش بذار... اینطوری که نمی تونه حرف بزنه؟!... حالا یه کم برام بگو این خواننده چی می خونه که همه دارن غش و ضعف می کنن؟!
به صدای خواننده دقت کرد.
پوزخند زد و گفت: میگه فقط تو رو دوست دارم، فقط تو برام مهمی... اگه باورت نمیشه بازم برات می خونم... همین چیزا!
راهی خندید.
- منم برات بخونم تا باورت بشه؟!
نفس لبخند زد. سعی کرد فکر آرتین را پس بزند.
- آره! بریم توی بالکن بشینیم برام بخون!
***
آخر شب، وقت خداحافظی، آرمن سرحال، دوباره از نفس تشکر کرد و به راهی گفت: یه زحمتی می کشی برام؟ مادر و خواهر این کاوور ِ عزیزمونو می رسونی؟ سر راهتونه.
مرد جوان ِ همراه ِ آرمن، لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com